جمعه،19 ژوئیه 2008

ادم باشید و هولین ولف گوش کنید!

howlinwolf.jpg



Howlin' Wolf - Killing Floor


{ wma | 1.30 MB }

اخه مگه میشه از کاپیتان بیفهارت و تام ویتس این جا صحبت کرده باشیم و موزیکشون رو گوش کنیم ولی از هولین ولف اسمی نبریم؟ نه جانِ من! نمیشه! پس اسم می بریم! از اون جایی هم که تابستونه و هوا گرمه و کی حوصله ی نوشتن داره و اینا! و همچنین از اونجایی که در دنیای مینیمال زندگی می کنیم، مطلب رو خلاصه می نماییم (به ضم نون).

هولین ولف اعجوبه ای بود که بلوزش (منظور نوع موسیقی اش) کلن خفن تر از بقیه بود. خیلی خوب بود دیگه! این بابا هم اهنگای کاور شده اش بیشتر از خودش معروفن، مث این اهنگ که جیمی هندریکس اونو کاور کرده.

من حوصله ندارم دیگه! اگه بلوز درست و حسابی می خواین گوش کنین برین گوش کنین دیگه.



therealfolkblues.jpg

Mr.Harmony

Posted on 2008.07.19 01:27 |Permalink |(7) Comments

■ ■ ■

یکشنبه، 7 ژوئیه 2008

شب هایی که طعم کوکائین می دهد





این شبا بدجوری میچسبه دیدن عکسهاش این آقای Jiri Subrt ! جدا از کار فشن و تبلیغاتی ش که خیلی خوبه و کاملا بدن آدم رو یخ می کنه ( درست مثل وقتی که یهو دوش آب سرد رو باز کنی روی سرت! ) خیلی از کارهای دیگه اش با فضا سازی های خوبی که داره حال آدمو سر جاش میاره! مد های رنگیه خاص و خوبی رو میشه توی بعضی از عکسهاش دید...

از بین عکسهای گالری اش این چهار تا عکس رو -از سری in background- خیلی دوست داشتم .. هم به خاطر فضا سازیه خوبی که داره.. هم حالت داستانی بودنش.
مجموعه ی In background اش رو بیشتر از بقیه بخش های گالری اش دوست داشتم! کار های مدل و glamour اش هم خیلی خوبه! و خب البته کار های body و n*u*d*e اش هم همینطور!



Photo.net Gallery
Personal home page

Mr.Lefroy

Posted on 2008.07.07 01:38 |Permalink |(10) Comments

■ ■ ■

شنبه،29 ژوئن 2008

پسرک کانورس پوش بانجو نواز

xavierrudd.jpg



Xavier Rudd - White Moth


{ wma | 1.04 MB }


- تو چرا چن وقته پکری؟ هر دفعه میام تو کافه این کنج نشستی و تو خودتی و هیچی نمیگی. چته؟

+ تام ویتس تور داره و من نمی تونم برم!

- دیوونه! مث این مایه دارا که نهایت غمشون اینه که دوست دخترشون باهاشون قهر کرده، تو هم ناراحات تور نرفتنتی!

+ Xavier Rudd هم قراره البومش تو اگوست پخش بشه، اون رو هم نمی تونم اوریجینال بخرم!

- وای! بمیرم برات! این چیزی که گفتی چی بود؟ فحش دادی؟ پدسگ فک می کنی حالیم نیس؟!

+ فحش چیه احمق! یه موزیسین استرالیاییه.

- اِ؟ مگه استرالیا غیر نیک کیو هم موزیسین داره؟!

+ خودتو مسخره کن! سبک کاریش هم بلوز- راک و الترناتیوه. غیر از اینا هم تو یه سری از اهنگاش از موسیقی سیاها استفاده کرده، یعنی یه جورایی مشخصه ی هر البومش اینه که یکی دو تا اهنگش ریشه تو موسیقی سنتی سیاه پوستا داره.

- امان از دست این سیاه پوست ها! ریتم شیش و هشت رو اگه ابداع نکرده بودن معلوم نبود الان ما با چی می خواستیم نو مهمونیامون قر بدیم!

+ واقعن! تا این جا که من متوجه شدم ریشه ی هر نوع موسیقی رو باید توی قبیله های سیاه پوستا دنبالش گشت! اینو گوش کن، رسمن ضرب زورخونه ی خودمونه!

Xavier Rudd - Message Stick

{ wma | 2.46 MB }


- ایول! صبح بخیر ایران! فقط پهلوون پوریای ولی رو کم داریم که وسط کافه مون کباده بزنه!

withmoth.jpg

Mr.Harmony

Posted on 2008.06.29 13:40 |Permalink |(9) Comments

■ ■ ■

دوشنبه،24 ژوئن 2008

صید قزل آلا در آمریکا

ghezel ala dar USA.jpg


به قصد نخریدن کتاب تا به حال به کتابفروشی رفته اید؟ به قصد وقت گذراندن و چرخیدن بین قفسه های کتاب چه طور؟ کتاب "صید قزل آلا در آمریکا" نتیجه بی هدف کتاب خریدن من بود. با اینکه خواندن کتابی از براتیگان تحت عنوان " در قند هندوانه" کافی بود تا متوجه این نکته باشم که تحت هیچ شرایطی قادر به ایجاد ارتباط به جمله های کتاب و نویسنده آن نیستم ولی با این حال در این بی هدف چرخیدن بی قفسه های تنها کتابی که جلد هوس انگیزی داشت همین کتاب بود. حداقل به خاطر ننوشته شدن اسم نویسنده و مترجم و حتی عنوان بر روی جلد کتاب!


" صید قزل آلا در آمریکا" / نوشته ریچارد براتیگان/ ترجمه هوشیار انصاری فر/ نشر نی/ 2000 تومان

" مجتبی پورحسن" در مقاله ای تحت عنوان " دعوت به چرند نویسی" دیدی منتقدانه به کتاب " صید قزل آلا در آمریکا " داشته است. وی در این نگاه منتقدانه چنین میگوید:

رمان؟ آيا «صيد قزل آلا در امريکا» را بايد رمان ناميد؟ اصلاً لزومي دارد که در مراسم مرزبندي متن ها شرکت کنيم و تصميم بگيريم که آيا «صيد...» را رمان بدانيم يا نه؟ «صيد قزل آلا در امريکا» هم ويژگي هاي رمان را دارد و هم ندارد. اين اثر هم قصه گو هست، همه قصه گو نيست. چرا؟ چون ريچارد براتيگن متنش را به رمان نزديک مي کند و آن وقت به جاي اينکه وارد ژانر ديگري شود، در چارچوب هاي رمان ترديد ايجاد مي کند. از اين حيث «رمان» «صيد قزل آلا» برجسته است. شايد کمتر کتابي را بتوان پيدا کرد که همچون «صيد...» مرزهاي رمان را درهم بشکند. البته تعداد آثاري که در آن نويسنده اصلاً رمان ننوشته و فقط به خاطر شهرتش به نويسندگي آن اثرش را هم رمان محسوب کرده اند کم نيست، اما برجستگي «صيد...» به اين دليل است که براتيگن به بسياري از خصيصه هاي رمان پايبند است. متن «صيد...» قصه گوست. حتي گاهي قصه هايي که در يک فصل دو صفحه يي کتاب گفته مي شود ماجراجويانه تر از قصه يي است که در کتابي چهارصد صفحه يي بازگو شده است. مثلاً در فصل «دريا، درياسوار» قصه از نيواورلئان و مري کانتي مي گذرد و به اسپانيا و انگلستان و فيلادلفيا مي رسد. قصه يي که براتيگن در اين فصل تعريف مي کند از فراز امواج درياها از قاره يي به قاره يي ديگر عبور مي کند. براتيگن در اين کتاب «يک عالمه» قصه مي گويد. اما پايبندي قصه هاي براتيگن به برخي از ويژگي هاي ساختاري «حکايت» ها سبب مي شود که در کليت ساختارشکنانه کتاب نقش ديگري براي اين قصه ها قائل شويم. در فصل «مرگ قزل آلا بر اثر شراب پورتو» اگرچه قصه با دو جمله يي تکان دهنده شروع مي شود، اما پس از آن نويسنده مثل بسياري از قصه هاي قديمي ابتدا منطق قصه اش را توضيح مي دهد و بعد مو به مو داستانش را تعريف مي کند. در زير متن قصه هاي ريچارد براتيگن در رمان «صيد قزل آلا در امريکا» واقعيتي نهفته است. اينکه نويسنده به جاي بازگو کردن واقعيت هاي بيروني در شکل پذيرفته شده اش (در آن کارکردي انعکاسي براي قصه متصور مي شود) واقعيت هايي را که خودش دلش مي خواهد به جاي واقعيت هاي بيروني خلق مي کند و آن وقت با ساختار قصه هاي کلاسيک به روايتش مي پردازد. در فصل «قز ل آلاي گوژپشت» راوي نهر را به يک رديف 12845 تايي باجه تلفن تشبيه مي کند و تا پايان فصل نيز اتفاقات را با همين پيش فرض تعريف مي کند. انگار نويسنده اراده مي کند که همه چيز را جور»ديگري جلوه دهد. اگرچه روايت قصه هايي که در کتاب آمده ظاهري واقعيت نمايانه دارند اما نويسنده به هيچ يک از مکاتب ادبي و شيوه هاي نوشتن پايبند نمي ماند. ساختار عجيب و غريب جمله اول هيچ سنخيتي با شيوه روايت قصه در اين فصل ندارد. شيوه روايتي ساده در اين قصه به طور مداوم با جملاتي که با روايت همگوني ندارند، به تاخير انداخته مي شود؛ «قزل آلاهايي وجود دارند که بر اثر کهولت سن مي ميرند و ريش سفيدشان به دريا جاري مي شود.» فکرش را بکنيد؛ جاري شدن ريش سفيد قزل آلاها در درياچه نسبتي با بقيه داستان که درباره خوراندن شراب پورتو به يک قزل آلاست، دارد
"صيد..." درباره هيچ چيز است. اجراي «پارودي» گونه از دنيايي سرشار از چيزهاي مختلف است که در آن اهميت چيزها به پرسش گرفته مي شود. بر اين اساس انبوهي از آدم ها و وقايع تاريخي وارد قصه براتيگن مي شوند و بيش از آنکه چيزي به جهان واقع بيفزايند بر آشفتگي آن دامن مي زنند. نويسند در کتاب «صيد قزل آلا در امريکا» بي اعتنا به «چيز»هايي که در دنياي پيرامون به عنوان «چيز» پذيرفته شده اند، جهان خودش را خلق مي کند. رمان «صيد...» متناظر با دنيايي است که براتيگن جايگزين جهان مرسوم مي کند. در دنياي «صيد قزل آلا در امريکا» مسير روايت بر نظم رايج در زندگي- آنگونه که پذيرفته شده- بنا نشده است. اما آيا نظم زندگي هماني نيست که در «صيد قزل آلا در امريکا» ترسيم شده است؟

پ.ن.1 : راتیگان با نقش دادن به شخصیت های داستانش ماندگار شده است. (+)
پ.ن.2 :کودکانی که ناپدید میشوند (+)


Miss.Bingo

Posted on 2008.06.24 14:15 |Permalink |(11) Comments

■ ■ ■

یکشنبه، 9 ژوئن 2008

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

9644481208.240.jpg

وقتی که داشتم توی راوی میچرخیدم چشم ام خورد به کتاب " دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" کتاب رو دانلود کردم برای شنیدن. ولی مشمول زمان شد تا وقتی که کتاب چاپی اش رو ناگهانی در منزل یکی از دوستان دیدم. همیشه لذت ورق زدن کتاب یک چیز دیگه هست. با این حال بدم نمی آمد که سراغ فایل صوتی کتاب برم که الحق با اجرای زیبای خانم " گیتی مهدی" این داستان دلنشین تر از اونی شد که انتظارش رو داشتم.

دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد، شهرام رحيميان ، انتشارات نيلوفر، زمستان 1380، 111 صفحه، 750 تومان

داستان پرانرژي و جذاب آغاز مي‌شود. اين جذابيت ناشي از تمهيدي است كه نويسنده با تكيه بر عنصر بي‌ثباتي، به همراه كشمكش پنهاني در ابتداي داستان بكار گرفته است. الگوي اين كشمكش از تضاد دروني شخصيت اول داستان (دكتر نون)، ميان عشق و وظيفه شكل مي‌گيرد و در خلال داستان بسط مي‌يابد و در گفتگوهاي وي با زنش و دکتر مصدق به صورت تنش‌هاي عاطفي بيشتر بر ملا مي‌شود. دكتر «نون» كه از معتمدين مصدق محسوب مي‌شود پس از كودتا، بر اثر فشار و شكنجه‌ خصوصاً هنگامي كه پاي زنش به ميان مي‌آيد تن به مصاحبه راديويي مي‌دهد كه در آن مجبور مي‌شود از مصدق بدگويي كند و اين خيانت، عذاب وجداني به دنبال دارد كه در تعامل با همسرش بيشتر شدت مي‌يابد و به نوعي روان پريش مبدل مي‌گردد تا جايي كه با گوشه‌نشيني، بد خلقي و مي‌خواري در صدد مجازات خود بر مي‌آيد و اين در حالي است كه خيال و توهم حضور «دكتر مصدق» يك لحظه وي را رها نمي‌كند.
رحيميان چنين پيرنگي را با استفاه از زباني شسته رفته و روان در قالب گفتگوها و تداعي‌ها با شكستن توالي زمان و بر هم زدن مرز واقعيت و خيال، پيش چشم خواننده به تصوير مي‌كشد. داستان «دكتر نون زنش را…» بر اثر شباهتهاي ذاتي و زباني كه با «شازده احتجاب» دارد بي‌اختيار انسان را به ياد شاهكار گلشيري مي‌اندازد. اگر چه اين شباهتها با تقليد و رونويس فاصله‌اي زياد دارد ولي به هر صورت اين نزديكي امكان مقايسه و محك زدن اثر را فراهم مي‌كند.
گذشته از شباهتهايي كه از نظر شكل روايت وجود دارد(تغيير زاويه ديد و برهم زدن توالي طبيعي زمان و جابجايي مكان)از نظر درون مايه نيز شباهتهايي وجود دارد. فضاي محدود خانه، تنهايي و انزوا، يادآوري خاطرات، احضار مردگان در پيش روي راوي و… همه يادآور شازده احتجاب است. اما بر خلاف نظر برخي اين داستان از لحاظ تكنيكي نه تنها دوشادوش «شازده احتجاب» پيش نيامده بلكه با آن فاصله زيادي دارد.
در «شازده احتجاب» خواننده صفحه به صفحه با اطلاعات بيشتري در مورد شخصيت شازده و پيشينه‌ي او و خاندانش مواجه مي‌شود و كلمات مانند نوري است كه هر لحظه زواياي پنهان زندگي و شخصيت او را روشن مي‌كندو اين امر تا آخرين كلمه‌ي كتاب ادامه مي‌يابد اما در «دكتر نون…» تقريباً تا نيمه كتاب تمام آنچه را كه خواننده بايد از شخصت «دكتر نون» و حتي وقايع اتفاق افتاده بداند مي‌داند. 28 صفحه اول كتاب مقدمه‌چيني است و گره‌اي كه با عبارت «حالا كه نداريم، به درك كه نداريم، بچه مي‌خواهيم چكار؟ نسل آدم‌هاي خائن بايد ور بيفتد» ايجاد مي‌شود تا قبل از صفحه 50 گشوده مي‌شود و بعد از آن دعواها و گفتگوهاي تكراري و تاكيد مكرر اين امر كه مصدق، فاطمي را دكتر نون بيشتر دوست دارد و سركوفت‌هاي ديگر ( اگر چه در قالب موقعيت‌هاي نمايشي) بدون به وجود آمدن نقط اوجي جديد، خواننده را در مقايسه با نيمه اول كتاب كمي دچار ملال می کند.
تغيير گاه به گاه و ملايم زاويه ديد بدون اينكه خواننده را دچار تنش كند به صورت اغواگري تحسين برانگيز به نظر مي‌رسد اما حقيقت اين است كه اين كار هيچ كمكي به روايت داستان و عمق بخشيدن به آن نكرده چرا كه جايگزيني راوي اول شخص به سوم شخص بدون منطق مشخص و هدفمندي به صورت كاتوره‌اي انجام گرفته است. در تغيير كانون روايت نه عامل زمان و مكان دخيل بود نه عوامل نمادين و نه حتي در اين جابه‌جايي وقايعي كه ممكن بود از چشم راوي ديگر مخفي بماند آشكار شده است. هر دو راوي به يك اندازه بر موضوع اشراف دارند و هر دو از يك منظر به تمام وقايع مي‌نگرند و اصلاً هيچ تفاوت ماهوي بين اين دو وجود ندارد فقط در ابتداي بعضي نقل قول‌ها مي‌بينيم نوشته شده «من گفتم» و در برخي ديگر «دكتر نون گفت» كه بدون خللي در داستان مي‌توان جاي آنها را با هم عوض كرد.
شخصيت در اين داستان را تنها مي‌توان به دكتر نون منحصر كرد چرا كه «دكتر مصدق» نه به عنوان شخصيت و نه حتي تيپ، هم چون شبح پدر هملت به مثابه ملك عذاب ظاهر مي‌شود و به ملكتاج هم فقط آن قدر پرداخته شده كه به عنوان يك شخصيت مسطح و فرعي قابل قبول باشد پس تحليل روان‌شناختي انگيزها را بايد تنها به دكتر نون معطوف كرد و خصوصاً اين كه از همساني بيان اين سه نفر مي‌توان حدس زد كه تمام گفتگوها از فيلتر ذهني دكتر نون پالايش شده است.
شخصيت دكتر نون در داستان از پرداختی قابل قبول برخوردار است و علت انگيزه‌هاي شخصي وي براي حركت و عمل ما را در تحليل روان‌شناختي انگيزه‌ها ياري مي‌كند تا آنجا كه با وجود آنكه حتي از عمق خيانت او مطلع‌ايم باز با او به خاطر شرايط جبري كه دچار آن است احساس هم دردي مي‌كنيم.
اگر چه اين پرداخت شخصيت آن‌قدر طبيعي است كه مي‌توان گفت كه خود شخصيت دكتر هم تا حد زيادي قادر به درك انگيزه‌‌هاي خود است، امّا به نظر مي‌رسد عرصه اين داستان براي شخصيت وي به تنهايي، كمي فراخ باشد. شايد ورود چند شخصيت كنش‌مند ديگر در اواسط داستان و يا كم كردن از نيمه دوم به موجزتر شدن داستان كمك بيش‌تري مي‌كرد تا خواننده بتواند با همان اشتياق ابتدائي، داستان را به اتمام برساند (+)

دریافت کتاب "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد"
فایل صوتی کتاب
فراموشی نیز یک انتخاب است
دکتر نون و رابطه عشق و سیاست


Miss.Bingo

Posted on 2008.06.09 13:28 |Permalink |(11) Comments

■ ■ ■