Previous Post |
Main
| Next Post
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
وقتی که داشتم توی راوی میچرخیدم چشم ام خورد به کتاب " دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" کتاب رو دانلود کردم برای شنیدن. ولی مشمول زمان شد تا وقتی که کتاب چاپی اش رو ناگهانی در منزل یکی از دوستان دیدم. همیشه لذت ورق زدن کتاب یک چیز دیگه هست. با این حال بدم نمی آمد که سراغ فایل صوتی کتاب برم که الحق با اجرای زیبای خانم " گیتی مهدی" این داستان دلنشین تر از اونی شد که انتظارش رو داشتم.
دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد، شهرام رحيميان ، انتشارات نيلوفر، زمستان 1380، 111 صفحه، 750 تومان
داستان پرانرژي و جذاب آغاز ميشود. اين جذابيت ناشي از تمهيدي است كه نويسنده با تكيه بر عنصر بيثباتي، به همراه كشمكش پنهاني در ابتداي داستان بكار گرفته است. الگوي اين كشمكش از تضاد دروني شخصيت اول داستان (دكتر نون)، ميان عشق و وظيفه شكل ميگيرد و در خلال داستان بسط مييابد و در گفتگوهاي وي با زنش و دکتر مصدق به صورت تنشهاي عاطفي بيشتر بر ملا ميشود. دكتر «نون» كه از معتمدين مصدق محسوب ميشود پس از كودتا، بر اثر فشار و شكنجه خصوصاً هنگامي كه پاي زنش به ميان ميآيد تن به مصاحبه راديويي ميدهد كه در آن مجبور ميشود از مصدق بدگويي كند و اين خيانت، عذاب وجداني به دنبال دارد كه در تعامل با همسرش بيشتر شدت مييابد و به نوعي روان پريش مبدل ميگردد تا جايي كه با گوشهنشيني، بد خلقي و ميخواري در صدد مجازات خود بر ميآيد و اين در حالي است كه خيال و توهم حضور «دكتر مصدق» يك لحظه وي را رها نميكند.
رحيميان چنين پيرنگي را با استفاه از زباني شسته رفته و روان در قالب گفتگوها و تداعيها با شكستن توالي زمان و بر هم زدن مرز واقعيت و خيال، پيش چشم خواننده به تصوير ميكشد. داستان «دكتر نون زنش را…» بر اثر شباهتهاي ذاتي و زباني كه با «شازده احتجاب» دارد بياختيار انسان را به ياد شاهكار گلشيري مياندازد. اگر چه اين شباهتها با تقليد و رونويس فاصلهاي زياد دارد ولي به هر صورت اين نزديكي امكان مقايسه و محك زدن اثر را فراهم ميكند.
گذشته از شباهتهايي كه از نظر شكل روايت وجود دارد(تغيير زاويه ديد و برهم زدن توالي طبيعي زمان و جابجايي مكان)از نظر درون مايه نيز شباهتهايي وجود دارد. فضاي محدود خانه، تنهايي و انزوا، يادآوري خاطرات، احضار مردگان در پيش روي راوي و… همه يادآور شازده احتجاب است. اما بر خلاف نظر برخي اين داستان از لحاظ تكنيكي نه تنها دوشادوش «شازده احتجاب» پيش نيامده بلكه با آن فاصله زيادي دارد.
در «شازده احتجاب» خواننده صفحه به صفحه با اطلاعات بيشتري در مورد شخصيت شازده و پيشينهي او و خاندانش مواجه ميشود و كلمات مانند نوري است كه هر لحظه زواياي پنهان زندگي و شخصيت او را روشن ميكندو اين امر تا آخرين كلمهي كتاب ادامه مييابد اما در «دكتر نون…» تقريباً تا نيمه كتاب تمام آنچه را كه خواننده بايد از شخصت «دكتر نون» و حتي وقايع اتفاق افتاده بداند ميداند. 28 صفحه اول كتاب مقدمهچيني است و گرهاي كه با عبارت «حالا كه نداريم، به درك كه نداريم، بچه ميخواهيم چكار؟ نسل آدمهاي خائن بايد ور بيفتد» ايجاد ميشود تا قبل از صفحه 50 گشوده ميشود و بعد از آن دعواها و گفتگوهاي تكراري و تاكيد مكرر اين امر كه مصدق، فاطمي را دكتر نون بيشتر دوست دارد و سركوفتهاي ديگر ( اگر چه در قالب موقعيتهاي نمايشي) بدون به وجود آمدن نقط اوجي جديد، خواننده را در مقايسه با نيمه اول كتاب كمي دچار ملال می کند.
تغيير گاه به گاه و ملايم زاويه ديد بدون اينكه خواننده را دچار تنش كند به صورت اغواگري تحسين برانگيز به نظر ميرسد اما حقيقت اين است كه اين كار هيچ كمكي به روايت داستان و عمق بخشيدن به آن نكرده چرا كه جايگزيني راوي اول شخص به سوم شخص بدون منطق مشخص و هدفمندي به صورت كاتورهاي انجام گرفته است. در تغيير كانون روايت نه عامل زمان و مكان دخيل بود نه عوامل نمادين و نه حتي در اين جابهجايي وقايعي كه ممكن بود از چشم راوي ديگر مخفي بماند آشكار شده است. هر دو راوي به يك اندازه بر موضوع اشراف دارند و هر دو از يك منظر به تمام وقايع مينگرند و اصلاً هيچ تفاوت ماهوي بين اين دو وجود ندارد فقط در ابتداي بعضي نقل قولها ميبينيم نوشته شده «من گفتم» و در برخي ديگر «دكتر نون گفت» كه بدون خللي در داستان ميتوان جاي آنها را با هم عوض كرد.
شخصيت در اين داستان را تنها ميتوان به دكتر نون منحصر كرد چرا كه «دكتر مصدق» نه به عنوان شخصيت و نه حتي تيپ، هم چون شبح پدر هملت به مثابه ملك عذاب ظاهر ميشود و به ملكتاج هم فقط آن قدر پرداخته شده كه به عنوان يك شخصيت مسطح و فرعي قابل قبول باشد پس تحليل روانشناختي انگيزها را بايد تنها به دكتر نون معطوف كرد و خصوصاً اين كه از همساني بيان اين سه نفر ميتوان حدس زد كه تمام گفتگوها از فيلتر ذهني دكتر نون پالايش شده است.
شخصيت دكتر نون در داستان از پرداختی قابل قبول برخوردار است و علت انگيزههاي شخصي وي براي حركت و عمل ما را در تحليل روانشناختي انگيزهها ياري ميكند تا آنجا كه با وجود آنكه حتي از عمق خيانت او مطلعايم باز با او به خاطر شرايط جبري كه دچار آن است احساس هم دردي ميكنيم.
اگر چه اين پرداخت شخصيت آنقدر طبيعي است كه ميتوان گفت كه خود شخصيت دكتر هم تا حد زيادي قادر به درك انگيزههاي خود است، امّا به نظر ميرسد عرصه اين داستان براي شخصيت وي به تنهايي، كمي فراخ باشد. شايد ورود چند شخصيت كنشمند ديگر در اواسط داستان و يا كم كردن از نيمه دوم به موجزتر شدن داستان كمك بيشتري ميكرد تا خواننده بتواند با همان اشتياق ابتدائي، داستان را به اتمام برساند (+)
دریافت کتاب "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد"
فایل صوتی کتاب
فراموشی نیز یک انتخاب است
دکتر نون و رابطه عشق و سیاست
Miss.Bingo
سلام
كتابي جالبي بايد باشه!
يادم باشه تابستون بخونمش...
شاد باشي...
تنهايي | سهشنبه،11 ژوئن 2008
■ ■ ■
ممنون بابت توضیحات...دارم میرم تو کارش
شاهین | سهشنبه،11 ژوئن 2008
■ ■ ■
این گمانم بی انصافی محض باشد . یک قانونی در فیزیک هست که دقیقاٌ نمیدانم چه است چون ربطی به رشته تخصصی ام ندارد اما همین قدر که میگوید تو توی یک ماشین با هر سرعتی هم که بروی باز هم از سپر همان ماشین نمیتوانی جلو بزنی . التفات بفرمایئد هنوز در اورلاندوهستیم .
..دی
mohammad reza | چهارشنبه،12 ژوئن 2008
■ ■ ■
بايد قشنگ باشه؛ بايد برم كتابشو گير بيارم حتماً....
باران | چهارشنبه،12 ژوئن 2008
■ ■ ■
با نویسنده ی مطلب بالا همسویی نظری مشابه دارم. فکرمی کنم داستان جز ثبت گوشه ای از تاریخ ایران و آن هم از زاویه ی دید یک نویسنده و به شکل داستانی ارزشمند است. اما از نظر ادبی خشک و بی جنبش است. این داستان را سال ها قبل خواندم و با خواندن این اظهارنظر و بررسی گوشه هایی از داستان و بطور مبهم به خاطرم بازگشت. فکر می کنم که اگر داستان جذابیت داشت، بیشتر از اینی که امروزه به خاطرآوردم در ذهنم باقی می ماند. شازده احتجاب را ده سال پیش خواندم و هنوز بخش اعظمش را در حافظه به شکل زنده دارم.
داستان >بویی که سرهنگ را دلباخته کرد
علی صیامی | چهارشنبه،12 ژوئن 2008
■ ■ ■
ما شما را به پیوندهایمان افزودیم ...
samane | چهارشنبه،12 ژوئن 2008
■ ■ ■
سلام. تازگی اومدم اینجا. استفاده ی زیادی از این مطلبتون بردم. خوشحال می شم با هم تبادل لینک کنیم. فضای وب جدا عالیه. منتظر هستم....
سارا | جمعه،14 ژوئن 2008
■ ■ ■
1: اينكه ميام و سر ميزنم تقريبا همون اول كه پست جديد رو نوشته بودي...
اما خوب مونده بودم چي بگم... اينكه رمانهاي فارس معمولا خيلي جذبم نميكنن... يا از ساختار زيادي مدرن داستان هاشون ( چون بي ريشه و بنيانه ) زياد لذت نمي برم كه ديدم اي بابا يه استثنا وجود داره و اونم چه استثنايي...
داستان بلند ملكوت از بهرام صادقي كه يكي از بهترين كتابايي شده كه خوندم...
خوب چرا دوباره تكرار نشه... كما اينكه شك دارم...
--------------
2: اينكه دوباره نوشتم ...
" کابوی بودن یا صاحب کافه شدن... پرسش اساسی غرب وحشی..."
یا
"مثل سیگار جیمز کان... بعد از باز کردن گاو صندوق"
این تیکم که می دون یواسه فیلم سارق و ایناس.....
خیلی مخلصیم....
ارتش سايه ها | جمعه،14 ژوئن 2008
■ ■ ■
هنوز کامنتهای سانجون که بسته است!
نمی دونم چرا این مدت نیومدم اینجا؟
اما واسه اینکه فراومش نکنم
اینجا رو لینک می دم.
داستانک | دوشنبه،17 ژوئن 2008
■ ■ ■
آقا ... رييس... رفيق چراكم مينويسي؟
-------------
اما من ...
دوباره و دو باره...
نوشتن پی دی پی...
" دیشب از خودم متنفر شدم "
یا
" اسلحه خالی... قبرستون و آن فاحشه دوست داشتنی "
------------------
خیلی مخلصیم....
يه جور دعوت حساب كن كه گاه به گاه بخواني....
نجيب محفوظ و دزد و سگ ها و چارلز منسون....
ارتش سايه ها | شنبه،22 ژوئن 2008
■ ■ ■
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام.
فلوبر
mouse | یکشنبه،23 ژوئن 2008
■ ■ ■