Previous Post |
Main
| Next Post
ارلاندو
رمان "ارلاندو" با عنوان اصلي "Orlando" نوشته "ويرجينيا ولف"، ترجمه فرزانه قوجلو از نشر قطره با قيمت 3700 تومان يكي از رمانهاي متفاوت اين نويسنده به شمار مي آيد.
.......................................................
ويرجينيا ولف آن طور كه از نخستين نامه هايش بر مي آيد، در اكتبر 1927 طرح اوليه ي رمان ارلاندو، يك زندگينامه را در ذهن خود آماده كرد. او كه از اين طرح و عنوان به وجد آمده و مسحور شده بود، بي درنگ قلم بر كاغذ نهاد و نگارش اين رمان آغاز شد،چنان كه از بامداد تا واپسين دقايق شب مينوشت. وولف اساس داستان اين رمان را با الهام از ويكتوريا و خانواده ي او شروع كرد. اما رمان منحصر به يك خاندان باقي نماند و چون درختي شاخ و برگ گسترد و بخشي از تاريخ ادبيات انگليس را زير سايه ي خود گرفت. ويرجينيا چها روز بعد در نامه اي ديگر به ويكتوريا مينويسد چنان در "ارلاندو" غرق شده كه به هيچ چيز ديگري نميتواند بينديشد. اين رمان بر عكس سه اثر قبلي وولف كمتر تجربي بود و مثل هر اثر هنرمندانه ي ديگري آنگاه كه از ذهن خلاق نويسنده خود جدا شد موجوديتي مستقل يافت و نويسنده را نيز به راهي كشاند كه خود ميخواست. به تدريج رمان هزلي شد از چهره هاي شاخص ادبيات انگليس. شايد بتوان گفت كه "ارلاندو" رمان "سياسي- اجتماعي" وولف بود كه نگاهي تلخ و گزنده به جامعه فرهنگي- اجتماعي آن دوران داشت. در اين رمان، اشرافيت در يك سوي قرار ميگرد و زندگي مردم عادي در سوي ديگر، وولف آنها را در تقابل يكديگر مينهد اما هرگز خود به صراحت بين آنها داوري نميكند. شگفت آنكه براي "ارلاندو" اشراف زاده زندگي معمول و عادي جامعه جاذبه ي بيشتري دارد گرچه وولف به شيوه اي زيركانه از قضاوت طفره ميرود. تصوير او از اشرافيت با خوشگذارني، بطالت، بوالهوسي، تظاهر و تصنع آميخته است و ارلاندوي اشرافزاده كه دلبسته ي ادبيات و كتاب است و در جتسجوي هميشگي "حقيقت" و "زندگي" در اين ورطه تنها ميماند.
اين رمان روابط متقابل تاريخ سياسي و تخيلي را با نگاهي موشكافانه و هزل آميز به شرايط فرهنگي انگليس و برخي رويدادهاي خاص سياسي دهه ي 1920 مي نماياند. وولف "ارلاندو" را در پاييز 1927 آغاز كرد و قرار بود زندگينامه باشد اما برخلاف زندگي نامه هاي معمول، داستان رمان از سيصد سال بر ميگذرد و در طي اين مدت طولاني همه چيز دگرگون ميشود،حتي جنسيت قهرمان اصلي رمان. آنچه اغلب از نگاه منتقدان دور مانده است كه ارلاندو رابطه اي پويا بين شرح حال و هويت، گذشت زمان و توصيف مكان ايجاد ميكند و بدين نحو زندگي نامه هاي معمول را به مقابله ميخواند.
وولف قصد داشت ارلاندو "هزل" باشد و آن را در نامه اي به ويكتوريا "سراسر شوخي" و "تعطيلات نويسنده" توصيف ميكند. اما ارلاندو "سراسر شوخي" باقي نماند، بلكه دلمشغولي مداوم وولف با تاريخ و تاريخ نگاري را به تصوير كشيد. ارلاندو در نماياندن روابط متقابل و تنگاتنگ بين جدل روشنفكرانه، نوآوري و سياست، رماني بس در خور اهميت است.
در حقيقت يخبندان بزرگ در قرن هفدهم ميتواند قياسي باشد با جنگ جهاني. تاكيد بر شرح يخبندان، نابودي موجودات،مرگهاي ناگهاني و اجساد يخ زده بو وضوح خطوط مقدم جبهه را به ذهن متبادر ميكند.
"مورخان به ما ميگويند كه آن يخبنان بزرگترين يخبنداني بود كه اين جزاير تا آن زمان به خود ديده بود. پرندگان در آسمان يخ زند و چون سنگ به زمين افتادند. در نورويچ يك زن جوان روستايي با همان شادابي هميگش به جاده قدم گذاشت و شاهدان ديدند كه وزش تندبادي از يخ او را به گوشه اي از خيابان پرتاب كرد و به پودر بدل شد و چون غباري بر سقف ها نشست. مرگ و مير گوسفندان و احشام بي نهايت بود. لاشه ها يخ ميزدند و نميتوانستند آنها را از لايه هاي يخ جدا كنند..."
اما اگر يخبندان ميتواند استعاره اي براي جنگ باشد، كاناوال روي رودخانه تايمز استعاره اي از دهه ي بيست است، دهه ي دگرگوني و آزادي، مشروط بر آنكه شهروند انگليسي بداند كه از نظر جغرافيايي، طبقاتي، سن و جنسيت در چه جايگاهي قرار دارد.
در اين چهارچوب انگلسي ها هدف روايت هاي متعدد اجتماعي و ادبي قرار ميگيرند. ارلاندو نقش تاريخ و رويدادهاي هر دوره را در تشكيل هويت ملي به نمايش ميگذارد. وولف در الاندو دلبسته ي نماياندن "حقيقت" سردرگم يافتن "زندگي" است و قهرمان او به دنبال درك معناي اين دو واژه از قرني به قرن ديگر ميرود. در اين سفر طولاني و شايد فرا زماني نويسنده ما را وا ميدارد تا "همدلانه" با شخصيت او همراه شويم و سراسر تاريخ و شايد به تعبيري تمام تبار بشريت را به جستجو برآييم.
در اين رمان داستان در داستان مي آميزد گويي در هزارتويي از قصه گرفتار شده ايم. فقط ميتوانيم بگوييم كه شخصيت اصلي رمان وولف در عصر ملكه اليزابت به دنيا مي آيد و هرگز نميميرد بلكه در هر دوره و در هر قرن پوست عوض ميكند و چيزي ديگر ميشود تا به عصر ما ميرسد. به همين سبب خواندن اين كتاب آسان تر از توصيف آن است. نويسنده حقايق تاريخي و خيالي، ممكن ها و ناممكن ها را با هم مي آميزد و در خصوص تاريخ و رفتار انساني در جهاني حقيقي – رويايي به تفكري ژرف ميپردازد.
وولف در اين رمان نه تنها "جريان سيال ذهن" را به نوعي رها كرده بلكه به نحوي از تئوري نسبيت انيشتين سود جسته است. در اين رمان وولف دلمشغولي تاثير عنصر "زمان" در شخصيت و روابط انساني است. تلفيقي از گذشته و آينده، از خودآگاه ذهني و عيني.
"ارلاندو" تصويري از خيال است. از شيوه اي كه گذشته در زمان حال حضور ميابد. آنچه در رمان هاي وولف،شايد به جز ارلاندو،و به ويژه در "خانم دالاوي" حضوري هميشگي داد مرگ است، مرگي كه با قاطعيت وجود خود را بر اثر و شخصيت ها تحميل ميكند. در ارلاندو نيز گرچه مرگ حضوري مداود دارد و در هر فصل كتاب به نحوي تكرار ميوشد، اما در پس اين مرگها ي نمادين همواره زندگي نهفته است. دگرگوني در هر لحظه ي خود زيستن را به نمايش ميگذارد. ارلاندو دم به دم چهره عوض ميكند، زماني مرد است و سفير، زماني ديگر زن است و همراه كوليان گوسفندان را به چرا ميبرد. زماني لرد است و سرايش محفل بزرگان و دولتمردان و زماني ديگر شاعر است و گوشه نشين. اما آنچه او همواره ميجويد زندگي است. او شيفته ي نوشتن است. در اوج نا اميدي، در قله ي شادي همچنان مينويسد و سرانجام در پايان راه گويي هياهوي وجودش به آرامش ميرسد، آرامش عشق، و سرمستي ارمغان آن است.
"ارلاندو" رماني است متفاوت با ديگر آثار ويرجينيا ولف. بورخس در پاسخ به اين كه چرا "ارلاندو" را ترجمه كرده ميگويد: " فكر ميكنم تا زماني كه نشريه سور ترجمه رمان ارلاندو را از من نخواسته بود، ويرجينيا وولف چندان برايم خوشايند نبود يا به هر حال توجه چنداني به او نداشتم. ترجمه را پذيرفتم كتاب را خواندم و ترجمه كردم. ويرجينا وولف به گونه اي شگفت انگيز مرا گرفتار خود ساخت، ارلاندو در واقع كتابي است عظيم با موضوعي غريب.."
.............................................
بخش هايي از كتاب:
- دست مرد براي نگه داشتن شمشير آزاد است و زن بايد از دست خود براي نگه داشتن ساتن استفاده كن تا از روي شانه هايش نلغزد. مرد تمام رخ و از رو به رو به جهان مينگرد گويي آن را براي استفاده ي او و به دلخواه او ساخته اند. زن از نيمرخ به جهان مينگرد با نگاهي موشكاف و حتي شكاك. اگر هر دو لباسي مشابه به تن ميكردند امكان داشت كه نگاهشان به جهان نيز يكسان باشد
- جامعه يكي از معجونهاي داغي است كه كدبانوي ماهر هنگام كريسمس به شما ميدهد، كه طعم آن به نحوه درست مخلوط كردن و تركيب ده ها عنصر مختلف ارتباط دارد. يكي از آنها را انتخاب كن،به خودي خود بي مزه ميشود!
- ملغمه ي عجيبي كه جامعه مي ناميم دقيقا هيچ چيز خوب يا بدي در درون خود ندارد بلكه جوهره اي در آن است، ناپايدار اما نيرومند،كه وقتي بخواهيد شما را سرمست ميكند، يا اگر بخواهيد شما را دچار سردرد ميكند!
Miss.Bingo
in tikkeye akhari ke azmatne ektab entekhab kardio kheyli doos dashtam!
Miss.Nutella | شنبه، 1 ژوئن 2008
■ ■ ■
سلام ...
چند ماه پیش در هد قالب اینجا عکسی بود از پیرمردی در حال سیگار کشیدن. چطور می توانم بفهمم آن عکس را چه کسی گرفته و سایز بزرگش را کجا می توانم پیدا کنم ؟
ممنون
Mr.Lefroy :
سلام :) عکاسش Mert Onengut اه.
سایز بزرگترش هم اینجا هست.
عیسا | شنبه، 1 ژوئن 2008
■ ■ ■
خیلی طولانی بود فقط نصفش خوندم .
jirjirak2 | شنبه، 1 ژوئن 2008
■ ■ ■
فكر كنم خيلي بي ربط مي شود اگر بگم كه با خواندن چند خط اخر اين نوشته مدام آهنگ جامعه همان كه آقاي ادي ودر خوانده براي فيلم آقاي پن مدام تو ذهنم تكرار ميشد.
............................
متسفانه من نه اين آهنگ و نه اين فيلم رو هيچ كدوم رو نه ديدم و نه شنيدم. ولي چيزي كه گفتي بي ربط نيست. بالاخره هر چمله اي و هر چيزي ميتونه يه چيز ديگه رو توي ذهن آدم تداعي كنه:)
MiaD | یکشنبه، 2 ژوئن 2008
■ ■ ■
آفرین !
محمد رضا | سهشنبه، 4 ژوئن 2008
■ ■ ■
من هنوز مانده ام که چه اتفاقی میتواند بیفتد که حتی جنسیت اش عوض شود . دگرگونی ها و سرعت تغییرات باید جذاب باشد . میخوانم
محمد رضا | سهشنبه، 4 ژوئن 2008
■ ■ ■