Previous Post | Main | Next Post

گور به گور
1.jpg

رمان "گور به گور" با عنوان اصلي"As I lay dying" نوشته "ويليام فاكنر" با ترجمه شيوا و رساي "نجف دريابندري" از انتشارات چشمه با قيمت 3000 تومان براي علاقه مندان به داستانهاي "ويليام فاكنر" و داستانهاي آمريكاي جنوبي، پيشنهاد ميشود.
..............................................

ويليام فاكنر بيست و پنجم سپتامبر ۱۸۹۷ در نزديكى آكسفورد، مى سى سى پى به دنيا آمد. جد پدرى اش كلنل ويليام گاتبرت فاكنر يكى از وكلاى مشهور جنوب بود؛ شخصيتى ياغى كه بانى مبارزات شمالى ها در جنگ هاى داخلى گرديد. وى شركت راه آهن را نيز تاسيس كرد و تا پايان عمر كتاب هاى پرفروش زيادى نوشت. ويليام فاكنر در هفده سالگى شعر سرودن را آغاز كرد. هنگام جنگ جهانى اول، ارتش آمريكا به دليل كوتاهى قد او را نپذيرفت، اما كمى بعد به عنوان خلبان نيروى هوايى كانادا خدمت كرد. بعد از جنگ وارد دانشگاه مى سى سى پى شد و شغل هاى گوناگونى اختيار كرد.
فاكنر در سال ۱۹۲۵ با شروود اندرسن، رمان نويس معروف، آشنا شد. پس از اين آشنايى، اولين رمان «دست مزد سرباز» را نوشت اما در حقيقت رمان «خشم و هياهو» عزمش را براى نوشتن رمان هاى بعدى راسخ تر كرد. وى در سال ۱۹۲۹ با دوست دوران كودكى اش، ايستل اولدهام ازدواج كرد؛ گرچه ايستل پيش از اين با وكيلى ثروتمند ازدواج كرده و دو بچه داشت، اما پس از جدايى او از همسر اولش، فاكنر هنوز او را دوست مى داشت و حاضر شد بچه هاى او را نيز قبول كند. در همين سال او رمان «جان كه مى دادم يا دراز كشيدم تا براى خودم بميرم» يا به تعبير دريا بندرى، «گور به گور» را نوشت. او خود گفت اين رمان را ظرف شش هفته نوشته است، اما هر چه سعى مى كرد خود را به عنوان نويسنده اى حرفه اى بشناسد كمتر موفق مى شد. سرانجام باور كرد كه كشاورز آقا منشى است كه سرگرمى اش نوشتن شده و اين نگرش به فلسفه فئودالى او كه همواره از آن به عنوان الگوى نوشتارى از آن استفاده مى كرد، مربوط مى شد. وى بارها و بارها ظلمى كه به سياهان و فقراى جنوبى مى شد را محكوم مى كرد.
................................................

ويليام فاکنر نوشتن رمان «اَزـ آي ـ لِي ـ دايينگ» را در پاييز ۱۹۲۹، سال ورشکستگي و رکود بزرگ اقتصادي آمريکا، شروع کرد و چند ماه بعد ــ به فاصلهء کوتاهي پس از انتشار «خشم و هياهو» ــ آن را به چاپ رساند. اين زماني بود که فاکنر سي و دوسال داشت و در شيفت شبانهء يک نيروگاه برق به کار مشغول بود. اين رمان از نوع رمان هايي است که از زبان چند راوي حکايت مي شوند. هرفصل که با نام راوي اش مشخص شده، زبان، طرز فکر، و ذهنيت همان راوي را به نمايش مي گذارد. روايت ها، به شکل تک گويي دروني اند. از اين لحاظ، اينجا هم با همان تکنيک «خشم و هياهو» رو برو هستيم با اين تفاوت که تعداد راويان بيشتر است. تعدادي از فصل ها، صداي افراد ديگري را نيز وارد جريان ذهني راوي خود مي کنند. تم مرکزي کتاب مرگ است.

رمان ماجرای سفری است كه قرار است اعضای خانواده باندرن جهت عمل به آخرین وصیت ادی باندرن، جسد وی را به شهر زادگاهش جفرسن منتقل و دفن كنند.
باندرن ها شامل چهار پسر (Vardaman, Jewel, Darl, Cash) و يك دختر (Dewey-Dell) و پدر خانواده Anse هستند.كش اولين فرزند آنها با تولدش رخنه اى در تنهايى ادى ايجاد مى كند كه به موجب آن زندگى درونى اش دستخوش تغيير مى شود.كش آرام و محاسبه گر است و از اين لحاظ در صلح و آرامش با جهان به سر مى برد او كه هميشه به صورت عمل سخت تصور مى شود زندگى اش بازتاب اين عمل است و خودش را از طريق عمل يا يك كار بيان مى كند از قبيل ساختن بى وقفه يك تابوت. در نتيجه بين ادى و كش نوعى همذات پندارى احساس مى شود.برخلاف كش، دارل به يك ضد قهرمان شبيه است و لفاظى اش نوعى حس شاعرانگى را به ذهن متبادر مى كند كه سرانجام به تخريب و ديوانگى مى رسد و جول كه مظهر عمل فعال پنهان و به قولى شعر عمل است.كش نجارى است ساكت، باوقار، بى ادعا، فداكار (قسمتى را به ياد بياوريم كه در ابتداى رمان وظايف جول را در غيابش انجام مى دهد) صبور، با قدرت تحمل بسيار كه مى تواند يادآور مسيح باشد، اما از طرفى به طور مثال در بخش مكالماتش با دكتر بيپادى و سئوالات دكتر و پاسخ هاى سرد و گاه عجيب كش و هم تحمل كمى مضحك درد پاى شكسته اش او نيز به مانند ديگر اعضاى خانواده باندرن ما را با نوعى تعارض ميان طنز و ترس گروتسك روبه رو مى كند. پس از تولد كش، ادى درمى يابد كه كلمات بى فايده اند. در نتيجه او تصميم مى گيرد خود را به انسى نزديك كند، كسى كه بيهودگى كلمات در او تجلى مى يابد تنها از طريق اعمال و نه از طريق كلمات ادى احساس زنده بودن را درمى يابد اما هنگامى كه او به اين نتيجه مى رسد كه به انسى نزديك شود درمى يابد كه دارل را آبستن است. در نتيجه ادى احساس مى كند كه تا حدى گول كلمات انسى را خورده و چون او گول خورده بود هيچگاه دارل را نمى پذيرد، انعكاس اين تفكر در رفتار دارل بازنمايى مى شود.«بعدش فهميدم كه دارل رو آبستنم. اول باورم نمى شد. بعد باورم شد كه انسى رو مى كشم. مثل اين بود كه گولم زده، توى يك كلمه قايم شده، رفته پشت يك پرده كاغذى، از اون پشت به من خنجر زده. ولى بعد فهميدم گول كلماتى رو خورده ام كه از انسى و عشق كهنه ترند...» (ص ۲۰۳)دارل كسى است كه در جست وجوى برخى پيچيدگى ها و آگاهى از هستى است. اين دارل است كه در هر زمان در پى نقد خانواده و اعمال آنها است به خصوص در رابطه با سفر تدفين كه آن را بى فايده و عبث مى پندارد. انعكاس ذهن معيوب دارل عملاً به آتش زدن انبار آرمستيد جهت سوزاندن جسد ادى منجر مى شود. در انتهاى داستان دارل از طريق پيچيدگى هاى ذهنى اش قادر است دريابد كه او يك فرزند ناخواسته و در نتيجه كودكى بى مادر است....«دارل برادرمه.»گفتم «پس مادر تو چيه دارل؟» گفت: «من كه مادر ندارم...»از ديدگاه ادى كه كلمات را نمى پذيرفت كاراكتر و رفتار دارل كمى مضحك به نظر مى رسد چرا كه دارل شخصيتى است كه بيشترين وابستگى را به كلمات در وى شاهد هستيم. به اين ترتيب ۱۹ بخش از ۵۹ بخش رمان به وى اختصاص مى يابد.ادى حدود ده سال خود را به انسى نزديك مى كند. مى گويد: «انسى مرده حتى اگر خودش نداند كه مرده است». پس از چند سال با ويتفيلد كشيش آشنا مى شود. ادى در او نشانه عمل و حرارت زندگى را كه در جست وجويش بود مى بيند و بسته شدن نطفه جول حاصل اين آشنايى و ميل آگاهانه است.نياز ادى به خشونت و عمل در جول انعكاس مى يابد و تمايلش به جايگزينى واژه به عمل و كار در كش ديده مى شود.ادى كه صدايش از طريق خاطرات كورا تول (Cora Tull) و تنها بخش مربوط به وى در رمان بيان مى شود به صورت زنى هوشمند، سرگشته، قوى با يك حس سرخوردگى آشكار مى شود. او تنها يك جسد نيست و نقش محورى در رمان به عهده دارد، بسيارى از وقايع پس از مرگ وى به گونه اى بازنمايى مى شوند گويى كه هنوز زنده است.آيا به راستى هدف فاكنر در اين اثر اين نيست كه نشان دهد چگونه باندرن ها قادر به برقرارى يك رابطه رضايتمند در بين خود نيستند و آيا اين عدم توانايى در برقرارى يك ارتباط هنجار و عاطفى بين فرزندان به واسطه عدم وجود يك ضابطه منسجم و شكيل در روابط ميان مولفه هاى اساسى هستى با يكديگر _ همچون اخلاق (ethics) و عشق _ در ذهن ادى در هنگام تولد هر يك از آنان نيست؟روابط بين اعضاى خانواده و اعمال آ نها تا حد سروته گذاشتن جسد ادى در تابوت ابزورد و مضحك است و زندگى اين خانواده همچون تابوت ادى توسط جسد وى از تعادل خارج مى شود.اين سفر دسته جمعى كه شايد بتوان گفت هر كدام از شخصيت ها آن را به تنهايى گاه در جهت نيل به اهداف شخصى به انتها مى رسانند روند اضمحلال يك خانواده را در حركت از جامعه روستايى (بدويت و طبيعت) در جنوب آمريكا به سوى جامعه شهرى (ماشينيسم) به تصوير مى كشد. حس فاكنر نسبت به گذشته يك حس تراژيك بود و اين ظاهراً از مشخصه جنوبى ها است. پيرنگ ناتوراليستى همراه با نوعى طنز و ترس كه فاكنر آن را در ذهن و زبان شخصيت هاى داستان خود جارى كرده، گور به گور را در زمره كار هاى بزرگ وى و از ديدگاه برخى منتقدين قوى ترين اثر فاكنر قرار داده است. (+)

فصل آخر کتاب «پايان خوش» اي داردکه هم کميک و هم تراژيک است. اَنسـی، پدر خانواده، پس از دفن مادر، بدون اطلاع فرزندان، نقشه اي را که در تمام طول سفر داشته اجرا مي کند؛ با دندان مصنوعي تازه کارگذاشته و سروصورت صفا داده شده، با عزت نفس اعاده شده، عضو تازه اي را نيز براي خانواده همراه مي آورد، کسي که بايد جاي خالي ادي باندرن را پر کند: «با همون قيافهء موش مردهء کله شق، با دندون و بند و بساط، اگرچه ما رو نگاه نمي کنه. مي گه با خانم باندرن آشنا بشين.» انسي باندرن خوشحال به نظر مي رسد. اما دارل، راويِ اصلي قصه و روح سرگشتهء رمان، که در تمام طول سفر شاهدي بود بر آنچه که به چشم نمي آمد، ديگر در ميان آنها نيست: او نيز گور به گور شده است.(+)

فاكنر شخصيت هاى رمان هايش را تنها ابزار و عناصر داستان نمى داند، زيرا علاقمند است تا با وارد شدن بر ذهنيات، احساسات و عواطف انسان ها و تعاملى را كه آنها با يكديگر در رخداد هاى داستان پيدا مى كنند دريابد و چگونگى تأثير هر يك بر ديگرى را موشكافانه بررسى كند. به گفته ويل دورانت، فاكنر فقط داستان سرايى نمى كند، بلكه زندگى را به تصوير مى كشد و فلسفه اى را مطرح مى كند. او مانند بافت شناسِ زندگى به كشورش مى نگرد، آن را جسمى زنده مى پندارد و براى آزمايش و تشخيص بيمارى، از آن تكه بردارى مى كند. او بدون تعصب، اما با همدردى به حيوانات و گياهان، به مردان، زنان و كودكان؛ به سفيد پوستان و سياه پوستان مى نگرد. با موشكافى در شكل، سفتى و نرمى، طعم، صدا و بوى آنان جسم و و ذهن و درون اسرارآميزشان، بيم واميد، عشق و نفرت و رنج و جنايت را مطالعه مى كند و همه را به گونه اى پيچيده و دشوار - ليكن شجاعانه و صادقانه - روى كاغذ مى آورد و در آنها به فلسفه شكيبايى و تقدير دست مى يابد. او ما را ژرف انديش تر از پيش برجاى مى گذارد. (+)


پ.ن: چرا "گور به گور" ؟(+)

Miss.Bingo

جمعه، 5 آوریل 2008 11:27 |

Comments 6

Mr.Lefroy:

اون تیکه ی با "خانم باندرن آشنا بشين" رو دوست داشتم! :)
مرسی بینگو جان

Mr.Lefroy | جمعه، 5 آوریل 2008

■ ■ ■

تازگی ها نمیدونم چرا هر را میرم و هر وبی سر میزنم اسمی از این کتاب میشنوم انگار تا نخونمش دست بر دار نیست.

محسن | جمعه، 5 آوریل 2008

■ ■ ■

mary:

این کتاب را چه خوب معرفی کرده اید و یا چه خوب که این کتاب را معرفی کرده اید! باقی کارهای فاکنر هم،همه خواندنی ست.
جزو لیست همیشگی ی من شده. کتاب عجیبی ست. دو سه باری آن را خوانده ام ولی بعید نیست با خواندن این مطلب دوباره بروم سراغش.

mary | شنبه، 6 آوریل 2008

■ ■ ■

موسیقیه اینجا از نوشته هاش خیلی بیشتر کیف میده.

itself | شنبه، 6 آوریل 2008

■ ■ ■

....آره ؛ واقعاً‌ كتاب قشنگيه ؛ ترجمه هاي دريابندري هم كه مثل هميشه فوق العاده!

baran | سه‌شنبه، 9 آوریل 2008

■ ■ ■

حميد:

نه ويليام فاكنر نه گور به گور و نه نجف دريابندري... من فقط ميخوام راجع به تو بدونم... باور كن

حميد | چهارشنبه،10 آوریل 2008

■ ■ ■

Post a comment