Previous Post | Main | Next Post

دريا
daria.jpg

رمان "دريا" با عنوان اصلي The sea نوشته "جان بنويل" با ترجمه "اسدالله امرايي" از انتشارات افق با قيمت 2600 تومان براي دوستداران "آميزه هايي از خاطره و عشق" پيشنهاد ميشود.
...........................................................

"جان بنويل" در سال 1945 در شهر وكسفورد ايرلند به دنيا آمد. اولين رمان او در 1970 با عنوان "لانكين طولاني" به چاپ رسيد. جان بنويل تاكنون جوايز ادبي بسياري را براي آثارش به دست آورده است. او براي " چوب غان"، جايزه متفقين بنكز و نيز بورس تحصيلي مك كولي را در سال 1973 كسب كرد. همچنين جوايزي نظير "گاردين"، " جايزه دانش و هنر گينس پيت"، "جايزه بنياد ادبي آمريكا- ايرلند" و "جايزه يادبود جيمز تيت" را براي آثارش كسب كرد.
..........................................................

"ماكس موردن" كه نامش به نوعي اشاره به مرگ دارد، و هم چون پايانه ي "خط شمال" در مسير زوال قرار گرفته، سوگوار مرگ همسرش است كه به تازگي در اثر سرطان در گذشته. او به ساحل دريايي باز ميگردد كه تابستانهاي دوره ي كودكي اش در آنجا سپري شده و در همان خانه اي مستقر ميشود كه با اولين عشق زندگي اش در آن سكونت داشت. موردن با احيا و بازسازي خاطراتش درمان خود را ميجويد، كه البته در كنارش به غم و اندوه، بدمستي و نوشتن نيز متوسل ميشود. اولين عشق اين مرد در دريا ناپديد شد و هم اكنون خودش هم در همان جا در شرف نابودي است. دو واقع دريا به خودي خود "خاطره" است و امواج بلندش تهديدي اند براي ويراني حال و حتي گذشته ي او. در اينجا دريا نيز مانند خاطرات براي خودش زندگي قائم به ذاتي دارد و اين امر زماني بهتر آشكار ميشود كه در اواخر رمان، موردن لحظه اي را به خاطر مي آورد كه خيزابي غريب به نوعي خواهان اراز و بيان خشونت غيرقابل قبلو جهان بود: "... كل دريا با موج خروشيد... و اين درست عين يكي دگير از شانه بالا نادازي هاي عظيم جهان از سر بي تفاوتي بود"
موردن كه دچار تك گويي و خودانگاري شده، نسبت به هرگونه گفت و گو ناشنواست و جاي خالي اين قضيه در نثر بنويل مشهود است. به اين ترتيب كل گفتارهاي موجود نيز يا از هم گسيخته است، يا قالبي گزارشي دارد يا حتي به درستي شنيده و درك نميشود. اما واقعيت اين است كه بنويل از اين ويژگي به نفع خود استافده ميكند، يعني راويان او همگي جهان هستي را از منظري محدود در قالب مجموعه اي تابلو به تصوير ميكشند، كه اين اتفاق روندي آرام، ساكن و صامت دارد.
در اين رمان بنويل سلسله مونولوگ هايي را به صورتي به هم پيوسته و خاص زنده ميكند. او به وسيله ي راوي داستانش بر جهان خشونت بار و سردرگم ما سرپوش ميگذارد، ضمن اين كه گريز همين راوي را از جهاني ناپذيرفتني نشان ميدهد.
از اين رو ما با نويسنده اي مواجه ايم كه نسبت به بي تفاوتي عالم به هيچ وجه بي تفاوت نيست. آنچه اين رمان را از برخي آثار مشابه متمايز كرده بازي هاي زباني و ساختار روايي اوست.
جان بنويل موفق شد در سال 2005 براي اين رمان خوش ساخت جايزه بوكر را دريافت كند.

پ.ن: برگرفته از " گريز از غم و اندوه در درياي خاطرات" نوشته شقايق قندهاري
.........................................

مکس موردون که به گواه منتقدان انگليسي با اسم هاي مختلف در رمان هاي بنويل تکرار مي شود مردي است بدون کوچک ترين تمايلي به جاه طلبي و پشتکار، فرهيخته و تنها. ديگران فکر مي کنند او سرگرم نوشتن رساله جدي و وقت گيري است اما در پايان کتاب اعتراف مي کند تنها نيم فصل ناپخته از کتابش درباره پي يربونار را نوشته. در روزگار نوجواني به شدت تحت تاثير خانواده گريس قرار گرفته که پولدارتر و بي خيال تر از خانواده آنها بوده اند و به همين خاطر در چند بند آغازين کتاب گريس ها را به صورت خدايان وصف مي کند. کم کم متوجه مي شويم که مکس بيشتر مايل است در گذشته سير کند. حادثه مرگ همسرش آنقدر او را متاثر کرده که مي خواهد از طريق يادآوري خاطرات به جهاني پيشيني سفر کند، جايي که حتي نشانه هاي از دست رفتگي هم ناپديد شده اند. در جايي مي گويد؛ «چيزي که مي خواستم از اول تا آخر اين بود که توي گوشه يي بخزم و خودم راحفظ کنم و در گرماي امن جنيني پناه بگيرم و در آن از گزند نگاه هاي سرد و بي اعتناي آسمان در امان باشم و سرماي تند و ويرانگر را حس نکنم.» تيپيک بودن شخصيت راوي و فضاي داستان حتي از اين تعبير هم پيداست زيرا منظور مکس از آن ماواي امن گذشته است. ماکس شرايط حال را تاب نمي آورد. نمي تواند قبول کند که ديگران از او پرستاري کنند يا مراعات وضعيتش را بکنند. احساس مي کند آنچه از دست رفته قابل جانشيني يا تکرار نيست. تصويري که از حال و روز کنوني اش تصوير مي شود مردي خسته و ميخواره است که حوصله ارتباط هاي تازه را ندارد. هيچ کس اعتمادش را جلب نمي کند اما علي الظاهر سخت به همدلي محتاج است. مصداق اين نياز جايي است که در کارگاه شيردوشي بي مقدمه به زن کارگر مي گويد همسرش مرده. نه آنکه رمان «دريا» سرشار از لحظه هاي اينچنيني باشد اما به هرحال يک ويژگي مهم داستان هاي خاطره يي همين است که بتواند با عريان کردن غيرمنتظره درون شخصيت ها خواننده را تحت تاثير قرار دهد. روايت مکس هم در چند لحظه به اين اوج نزديک مي شود. مثل صحنه يي که به يک سينماي درب و داغان همراه با کلوئه مي رود و صحنه بعدي آن وقتي از سينما خارج مي شود حال و هواي بيرون، تغيير وضعيت نور و تاريکي را با تحولي شگرف در خود مي سنجد. حتي جمله هاي قصاري که در دهان نويسنده هاي به سن و سال او خوب مي گنجد و از خصايل راويان اينگونه داستان هاست که تفسيرهاي زيرکانه از جهان ارائه کنند. « همه کارگرهاي واقعي از افسردگي و بي قراري مي ميرند. از بس که کار کرده اند و از بس که کار مانده است.» اما اينها همه حتي کافي نيست که يک داستان خاطره يي شاخص خوانده باشيم.
لحن شاعرانه فصول نيمه اول کتاب وقايع را در هاله يي متراکم از مه و ابهام فرو مي برد. توصيف هاي جزيي پردازانه بنويل علاوه بر آنکه روند نقل حوادث رمان را از تک و تا مي اندازد خواننده را هم تا نيمه اثر در ابهام باقي مي گذارد که خط اصلي قصه کدام است. در نيمه اول کتاب صداي راوي با يک جور لکنت زماني همراه است. فصول کوتاه پي در پي که زمان هاي متفاوت و متنوعي را نقل مي کنند از پس هم مي آيند. اين ترفند نويسنده است تا مسير اصلي و قابل پيش بيني داستان را تا حد ممکن به تعويق بيندازد. زيرا خواننده بر اساس پيش پنداشت ها حدس مي زند که عشق نوجوانانه او و کلوئه عاقبت خوشي نخواهد داشت. اما در نيمه دوم کتاب رويکرد راوي مشخصاً تغيير پيدا مي کند. تا اينجا تمام آگاهي لازم به خواننده داده شده است. تقريباً جاي آنا و کلوئه عوض مي شود. آنا آخرين نفس هايش را در متن مي کشد. اتفاقاً او هم شخصيتي کليشه يي است؛ زني محتضر که مرتب به اطرافيانش تاکيد مي کند که به مرگ قريب الوقوعش آگاه است و بنابراين نبايد سعي کنند فريبش بدهند. در مقابل يک صحنه دردناک هم براي سرهنگ بالدن اتفاق مي افتد. دخترش که قول داده به ديدن او بيايد در آخرين لحظه منصرف مي شود. اين تصويرهاي هميشگي و آشنا از زندگي پيرمردها و پيرزنان تنها و مضحک مرتباً در اثر تکرار مي شود. در پايان قصه هم ناگهان برملا مي شود که دوشيزه واواسور همان «رز» دوستدار آقاي گريس و پرستار دوقلوهايي است که پنجاه سال پيش غرق شدند و البته اين رازگشايي هيچ بار عاطفي در خواننده ايجاد نمي کند زيرا دوشيزه واواسور را عملاً به عنوان عضوي از محفل کمدي سه نفره شناخته شده، به عنوان زن صاحبخانه پيري که بدش نمي آيد شوهري از مستاجرهايش تور کند و بعد وقتي معلوم مي شود که او «رز» است آن اعترافات و سوال جواب هاي احساساتي اصلاً دلنشين نيست. «دريا» رماني است که به قرارداد خود با خواننده مجدانه و شايد بيش از حد پايبند مي ماند. نه از چارچوب آشنايش فراتر مي رود و نه فروتر. داستاني تلخ است که زير سايه مرگ پيش مي رود. دريا به نشانه حضور هميشگي، آرام و بي اعتناي مرگ هميشه در پس زمينه داستان حضور دارد. مهمترين نقاط عطف داستان به جز مرگ آنا همه در ساحل اتفاق مي افتند. ذهن سيال راوي درست مثل موج هايي است که با برخورد با پاهاي رز پس مي نشينند. او نيز پيش مي رود و بازمي گردد اما آرام و قرار ندارد. (+)

Miss.Bingo

شنبه،24 فوریه 2008 09:16 |

Comments 5

چه فعال شدي؟!؟ بذار پست هاي قبلي ات خشك شن!!

baran | یکشنبه،25 فوریه 2008

■ ■ ■

از coffee مرسی .چسبید جناب

sepehr | دوشنبه،26 فوریه 2008

■ ■ ■

Mr.Lefroy:

این که "و به ساحل دريايي باز ميگردد كه تابستانهاي دوره ي كودكي اش در آنجا سپري شده ..." قلقلکت میده که کتاب و با ترس از بعدی که نمی دونی چی میشه بخونی! :) مرسی میس بینگو!

Mr.Lefroy | سه‌شنبه،27 فوریه 2008

■ ■ ■

كبريت فروش:

اما به هر حال اصلا دلنشين نيست...،ميس بينگو چه خبر از حال تمام؟...

كبريت فروش | چهارشنبه،28 فوریه 2008

■ ■ ■

Arash:

سلام نازنین گل
آره ! واقعا اینجا همون جایه که وقتی نصفه شبا خسته و کوفته از روزی که گذشته میام فنجونمو پر میکنم نرم نرم مزه مزه می کنم سیگارمو پک میزنم و می خونم آهنگام همیشه با این فضا همراه
مرسی به خاطر همه چیز ،کافه کاناپه خوبت با همه حس های خوبی که با هاش هست ، مرسیییییییییییییییی
دوست داریم و همیشه باشی
آرامش آخر شبای اسفند با بوی کهنه زمستون و بوی تازگی بهار که داره یواش یواش از طبیعت پشت پنجره ام
میآد تو اتاقم با شبام و کافه کاناپه یکی میشه همه پیشکش به تو به خاطر این نازنین فضای رضایت بخشی که بره مخاطبت فراهم کردی

Arash | چهارشنبه،28 فوریه 2008

■ ■ ■

Post a comment