« ژانویه 2008 | Main | مارس 2008 »

فوریه 2008 Archives
چهارشنبه، 7 فوریه 2008

Frank Zappa : London Symphony Orchestra

frankzappa_-_london-symphony.jpg

...
- هوای بیرون چقد سرده، ادم یخ میزنه.

+ […]

- هی! با تو ام. اون هدفونو از تو گوشت در بیار، دارم با تو حرف می زنم.

+ اِ...! ببخشید! حواسم نبود اصلن.

- چی گوش می کردی؟

+ فرانک زاپا.

- کارش خیلی خوبه، البته نه به اندازه ی تام ویتس!

+ اره! هیشکی تام نمیشه! ولی این زاپای لعنتی هم غولی بود واسه خودش. شعور موسیقی اش بیش از حد بالا بود!

- من چن تا از کارای «راک»شو داشتم، تکنیک نوازندگی اش بی نظیر بود.

+ اره، غیر از اون دانش موسیقاییش رو هم که نگاه کنی، میشه گفت در حد یه دیکشنری کامل بود.

- یه چیزی که تو کاراش خیلی دوست دارم اینه که خودشو هیچ وقت محدود به یه سبک خاص نکرد. خودش در جواب یکی که ازش پرسیده بود که سبک کارت چیه؟ گفت من نهایتن یه اثر هنری خلق می کنم!

+ راستی! تو که دنبال موسیقی کلاسیک می گشتی، دو تا البوم کلاسیک از زاپا گرفتم، یادم بنداز حتمن بهت بدم. محشرن!

- بی خیال! می دونستم کارای اکسپریمنتال می کرد، دیگه نمی دونستم کلاسیک هم کار کرده.

+ بیا اینو بکن تو گوشت، گوش کن ببین پدسگ چی کار کرده! ...دستات چه سردن. قهوه می خوری؟

- اره، فکر خوبیه.

+ اقا! دو تا قهوه اسپرسو لطفن.

...

Frank Zappa - Sad Jane, First Movement

{ wma | 2.23 MB }


Mr.Harmony

Posted on چهارشنبه، 7 فوریه 2008 | Permalink | Comments 5


جمعه، 9 فوریه 2008

زندانی ها در اتاق اعدام: چند ثانیه برای نیومن

Prisoners in Gallows Room - 1957

یکی بود ،
یکی که عکاس محبوب همه بود !

صدای شاتر دوربین 35 میلی متری آرنولد نیومن را خیلی از بزرگان و آدمهای معروف دوران با گوش چپ یا راست شان ، یا شاید هم با هر دو شنیده اند!
عکاسی ساده و بدون پیرایه اش را خیلی ها مثل من دوست دارند! در واقع این موجود شگفت انگیز ، خالق چیزی بود که حالا به اش می گوییم "عکاسی چهره ی محیطی" یا همان Environmental portraits .
یعنی قرار دادن موضوع عکاسی در احاطه ی محیطی که هویت ، شاخصه ها و موفقیت های او از آنها نشأت گرفته!
این خیلی از آدمهای معروف هم که سعادت شنیدن صدای شاتر دوربین نیومن را داشته اند ، توی اکیپ شان از Igor Stravinsky و Pablo Picasso پیدا می شود تا Ariel Sharon !
این یکی هم از معروف ترین آثارش است!

Igor Stravinsky, New York, December 1, 1946
Portrait of Igor Stravinsky

+ اینجا یک سری از عکسهایش هست!

Born March 3, 1918 in New York City
Died July 2006
Spent his early years in Atlantic City and Miami Beach
and resided in New York for many years

Mr.Lefroy

Posted on جمعه، 9 فوریه 2008 | Permalink | Comments 11


سه‌شنبه،13 فوریه 2008

مهمانسراي دو دنيا

mehmansara.jpg

مهمانسرای دو دنیا

نمایشنامه "مهمانسرای دو دنیا" با عنوان اصلی "Hotel des Deux Mondes" نوشته "اریک امانوئل اشمیت" با ترجمه شهلا حائری از نشر قطره با قیمت 1500 تومان یکی از خواندنی های این نویسنده است.
...............................................

"اریک امانوئل اشمیت" در بازار بین المللی به صورت مرجع ادبی فرانسوی در آمده است. ناقدان زبان به تمجیدش گشوده اند و خوانندگان تاییدش کرده اند، حتی با افتخار سینمایی شدن اثارش آشنایی یافته. او در سطح جهانی سیمای پرخواننده ترین نویسنده ی معاصر فرانسوی را عرضه میکند. او در خانواده ای بیگانه با هرگونه اعتقاد مذهبی زاده شد. در دوران کودکی، سودازده موسیقی بود، زمانی هم تصمیم گرفت آهنگساز شود. ولی معلمانش او را از این کار بازداشتند تا قریجه ی نویسندگی اش را که در همان زمان آشکار و مسلم شده بود گسترش دهد. *

نمایشنامه "مهمانسرای دو دنیا" داستان آدمهایی است که هیچ یک نمیدانند چگونه گذارشان به مهمانسرای دو دنیا افتاد و چه زمانی از آن خارج خواهد شد و سرانجام به کجا خواهند رفت. شخصیت ها در ین مکان رازآمیز گرد هم آمده اند تا درباره ی زندگی خود تامل کنند و به دغدغه های همیشگی بشر بیندیشند. نمایشنامه ی "مهمانسرای دو دنیا" حکایتی است پر رمز و راز، شگفت انگیز و غافلگیر کننده در فضایی میان رویا و واقعیت، مرگ و زندگی، کمدی و تراژدی.

پ.ن : بخش ستاره دار برگرفته از مقدمه ای است که قاسم صنعوی بر کتاب "انجیل های من" نوشته است.
..............................................

بخش های طلایی "مهمانسرای دو دنیا"

" ژولین: فایده ش چیه؟ حالا اینکه با آدمهایی که مسلما دیگه هیچ وقت نمی بینن روابط انسانی برقرار کنین، چه فایده ای به حال شما داره؟
غیب آموز: اگه فقط مایلین با چیزهایی که دوم دارن معاشرت کنین، برین با صخره و سنگ و کوه صحبت کنین. اما اگه اونا هم مثل شما سختگیر باشن بعید میدنم محلتون بذارن. "

" غیب آموز: بی اشتهایی چه بسا بدترین دردهاست. وقتی سیر به دنیا می آین.، قبل از اینکه فریاد بزنین دهنتون رو پر خوراکی میکنن، پیش از اینکه درخواست کنین بوسه میگیرن، قبل از اینکه پول درآرین خرج میکنین، اینا آدم را خیلی اهل مبارزه بار نمی آره. برای ما بی اقبالها، چیزی که زندگی رو اشتهاآور میکنه اینه که پر از چیزهاییه که ما نداریم. زندگی برای این زیباست که بالاتر از حد امکانات ماست."

" ژولین: ماری، شما خاطره ای از قبل از تولدتون دارین؟
ماری: نه!
ژولین: خیلی خب. بعد از مرگتون هم همین میشه.
ماری: یعنی چی؟
ژولین: هیچی. هیچ مطلق. عدم، نیستی.
ماری: دست نگه دارین! بین قبل از من و بعد از من یه اتفاقی افتاده. من. تو این فاصله من وجود داشتم."

" غیبت آموز: فوق العاده ست. مدتها فکر میکردم آدمهایی که اعتراف میکنن وجدان اخلاقی والایی دارن. و حالا متوجه میشم که بعضی ها همان طوری که استفراغ میکنن اعتراف میکنن، بالا می آرن تا دوباره شروع کنن"

" دکتر س: یه چیز و تها یه چیز شما رو منحصر به فرد و تک میکنه و اون آزادیتونه. شما ازادین. آزاد، متوجیه؟ آزادین که سلامتیتون رو داغون کنین، آزادین که رگ دستتون رو بزنین، آزادین که از غم عشق هیچ وقت فارغ نشین، آزادین که تو گذشته تون بپوسین، آزادین که قهرمان شین، آزادین که تصمیمات اشتباه بگیرین، آزادین ه تو زندگی شکست بخورین یا مرگتون رو تعجیل کنین. رفم را باور کنین، کتاب تقدیری وجود نداره. فقط چند نشانه روی یک برگه. مقداری اطلاعات. چیزی رو که نمیشه محاسبه کرد، آزادی شماست"

" دکتر س: اما روی زمین یه حافظه ی ناخودآگاهی از آن چه در خارج از زمین اتفاق می افته باقی میمونه، حافظه ای عمیق، که تو لایه های روح جای گرفته، و با اولین نگاهی که دو آدم به هم میکنند فعال میشه و باعث میشه همدیگر رو بشناسن. اسمش هم عشق دعدآسا یا عشق در یه نگاهه."
................................

کتابهای خواندنی "اریک امانوئل اشمیت" :

1.انجیل های من :این کتاب که ترجمه ای است از "mes Evangiles" جایزه بزرگ خوانندگان مجله "ال" که مجله پرتیراژ و مشهور زنانه فرانسوی است را به خود اختصاص داده است.
2.خرده جنایت های زناشوهری: نمایشنامه ای با عنوان اصلی "Petits crimes conjugaux" که جایزه تئاتر فرهنگستان فرانسه سال 2001 را به خود اختصاص داده است.
3.مجموعه داستان "گلهای معرفت": این کتاب شامل سه داستان است به نامهای "میلارپا"،"ابراهیم آقا و گلهای قرآن" و "اسکار و بانوی گلی پوش". داستانهای این کتاب برگرفته از مجموعه ای به نام "نامرئی" است.

پ.ن.1: عرفان سوپر ماركت

Miss.Bingo

Posted on سه‌شنبه،13 فوریه 2008 | Permalink | Comments 10


دوشنبه،19 فوریه 2008

The company

Antonelli :
Thinking the motion isn't becoming the motion

در این فیلم هیچ خبری از اتفاقات عجیب و دور از حقیقت فیلم های هالیوودی نیست. کمپانی حقیقت محض است.همه ما تجربه دیدن باله را داشته ایم , هیچ کس نیست که محو سبکی حرکات و آن لبخند جادویی بالرین ها نشود. این فیلم بیننده را همراه تمام بالا و پایین های زندگی آنها می کند.سختی ها و مشکلاتی که یک خانواده ی هنری برای به تصویر کشدن چند ساعت زیبایی می کشد.

Company


محصول مشترک آمریکا و آلمان , به کارگردانی Robert Altman. بازیگر نقش اول زن Neve Campbell است که همه او را برای بازیش در فیلم Scream می شناسیم. داستان بر اساس زندگی این بالرین جوان پیش می رود که در یکی از کمپانی های باله شیکاگو به مدیریت Alberto Antonelli , یکی از کُر,اوُگراف های ( طراح ) مطرح آمریکا , به دنبال پیشرفت حرفه ایست.James Franco عزیز , نقش کوچک ولی تاثیرگذاری در زندگی خصوصی دختر جوان دارد. فیلم بیننده را در تمام مراحل زندگی حرفه ای و خصوصی آنها با خود همراه می کند به طوری که در آخر دید او را در نقش نماشاگر این هنر نسبت به پشت صحته کاملا تغییر می دهد.شخصیت مهم دیگر فیلم مدیر این کمپانی ست.شخصا این نقش برایم بسیار جالب بود , رابطه او با تک تک بالرین ها , سختی هایی که برای انتخاب این حرفه کشیده بود , به خصوص به خاطر داشتن خانواده سنتی ایتالیایی و قدرت مدیریت جوانانی که هر یک پر از مشکلات و آرزوهای بزرگی هستند.بازیگر نقش Malcolm McDowell است ,که از مهم ترین کارهایش ایفای نقش اول در Clockwork Orange از Kubrick است. دیدن Trailer و سایت این فیلم را به دوستانی که به موسیقی و باله علاقه دارند توصیه می کنم , می توانید در سایت اطلاعات جالبی راجع به کارگردان و شخصیت های اصلی داستان پیدا کنید.

- The company on IMDb
- The official site

پ.ن. اگر از کلمه باله استفاده شده منظور تنها باله کلاسیک نیست , زیبایی فیلم هم در همین تنوع سبک ها و رنگ هاست.

Miss.Nutella

Posted on دوشنبه،19 فوریه 2008 | Permalink | Comments 8


پنجشنبه،22 فوریه 2008

Holy Waits!

tomwaits.jpg



Tom Waits - (Looking For) The Heart Of Saturday Night


{ wma | 1.82 MB }

- پوففف... تنها کافه ای که میشه با خیال راحت نشست توش و سیگار دود کرد همین جاس.
+ اره! همین جا مونده فقط. این موزیکی که داره پخش میشه چه اشناس پسر!
- تام ویتسه دیگه دیوونه! این لعنتی خود موزیکه، موسیقیه خالصه.
+ اِ! گفتم اشناسااا! هه! جالبه که اوایل اصلن نمی شناختمش. یه اهنگ بروس اسپرینگستین بود به اسم... اممم... Jersey Girl، اونو خیلی دوست داشتم، بعد یه مدت فهمیدم که اهنگ تام ویتس بوده که اسپرینگستین اونو کاور کرده.
- چرا Bob Seger رو نمی گی؟! Blind Love یادت نیس؟ یا حتی Eagles.
+ چرا. اون موقع دیگه میشناختمش مثلن! بیشتر از اینکه خودش شناخته بشه اهنگای کاور شده اش شناخته شدن.
- اره... ادمی که تحت تاثیر باب دیلن باشه و تور هاشو با فرانک زاپا شروع کنه، بی تردید یه اعجوبه ای از اب درمیاد به اسم تام ویتس که میشه پرستیدش!
+ کسی که از بلوز و راک گرفته تا موسیقی فولک و حتی جاز رو تجربه کرده و تجربه هاش یه چیزی بالاتر از تجربه های معمولیه و هرکدوم قد یه دوره ی چهار ساله ی دانشگاهی چیز یاد ادم میده و غیر اینا از لحاظ حسی هم موزیکش ادمو میخکوب می کنه؛ قابل ستایش که هیچی، همون که تو میگی؛ باید پرستیدش!
- He is really goddess!
+ پس به احترام پدر تام! یه نخ سیگار می کشیم!
- یه موزیک خوب به همراه یه پیشنهاد خوب تر! سیگار با حضور تام بیشتر می چسبه! پس بزن بریم رفیق!

Tom-Waits_-_Asylum-Years.jpg

Mr.Harmony

Posted on پنجشنبه،22 فوریه 2008 | Permalink | Comments 6


شنبه،24 فوریه 2008

دريا

daria.jpg

رمان "دريا" با عنوان اصلي The sea نوشته "جان بنويل" با ترجمه "اسدالله امرايي" از انتشارات افق با قيمت 2600 تومان براي دوستداران "آميزه هايي از خاطره و عشق" پيشنهاد ميشود.
...........................................................

"جان بنويل" در سال 1945 در شهر وكسفورد ايرلند به دنيا آمد. اولين رمان او در 1970 با عنوان "لانكين طولاني" به چاپ رسيد. جان بنويل تاكنون جوايز ادبي بسياري را براي آثارش به دست آورده است. او براي " چوب غان"، جايزه متفقين بنكز و نيز بورس تحصيلي مك كولي را در سال 1973 كسب كرد. همچنين جوايزي نظير "گاردين"، " جايزه دانش و هنر گينس پيت"، "جايزه بنياد ادبي آمريكا- ايرلند" و "جايزه يادبود جيمز تيت" را براي آثارش كسب كرد.
..........................................................

"ماكس موردن" كه نامش به نوعي اشاره به مرگ دارد، و هم چون پايانه ي "خط شمال" در مسير زوال قرار گرفته، سوگوار مرگ همسرش است كه به تازگي در اثر سرطان در گذشته. او به ساحل دريايي باز ميگردد كه تابستانهاي دوره ي كودكي اش در آنجا سپري شده و در همان خانه اي مستقر ميشود كه با اولين عشق زندگي اش در آن سكونت داشت. موردن با احيا و بازسازي خاطراتش درمان خود را ميجويد، كه البته در كنارش به غم و اندوه، بدمستي و نوشتن نيز متوسل ميشود. اولين عشق اين مرد در دريا ناپديد شد و هم اكنون خودش هم در همان جا در شرف نابودي است. دو واقع دريا به خودي خود "خاطره" است و امواج بلندش تهديدي اند براي ويراني حال و حتي گذشته ي او. در اينجا دريا نيز مانند خاطرات براي خودش زندگي قائم به ذاتي دارد و اين امر زماني بهتر آشكار ميشود كه در اواخر رمان، موردن لحظه اي را به خاطر مي آورد كه خيزابي غريب به نوعي خواهان اراز و بيان خشونت غيرقابل قبلو جهان بود: "... كل دريا با موج خروشيد... و اين درست عين يكي دگير از شانه بالا نادازي هاي عظيم جهان از سر بي تفاوتي بود"
موردن كه دچار تك گويي و خودانگاري شده، نسبت به هرگونه گفت و گو ناشنواست و جاي خالي اين قضيه در نثر بنويل مشهود است. به اين ترتيب كل گفتارهاي موجود نيز يا از هم گسيخته است، يا قالبي گزارشي دارد يا حتي به درستي شنيده و درك نميشود. اما واقعيت اين است كه بنويل از اين ويژگي به نفع خود استافده ميكند، يعني راويان او همگي جهان هستي را از منظري محدود در قالب مجموعه اي تابلو به تصوير ميكشند، كه اين اتفاق روندي آرام، ساكن و صامت دارد.
در اين رمان بنويل سلسله مونولوگ هايي را به صورتي به هم پيوسته و خاص زنده ميكند. او به وسيله ي راوي داستانش بر جهان خشونت بار و سردرگم ما سرپوش ميگذارد، ضمن اين كه گريز همين راوي را از جهاني ناپذيرفتني نشان ميدهد.
از اين رو ما با نويسنده اي مواجه ايم كه نسبت به بي تفاوتي عالم به هيچ وجه بي تفاوت نيست. آنچه اين رمان را از برخي آثار مشابه متمايز كرده بازي هاي زباني و ساختار روايي اوست.
جان بنويل موفق شد در سال 2005 براي اين رمان خوش ساخت جايزه بوكر را دريافت كند.

پ.ن: برگرفته از " گريز از غم و اندوه در درياي خاطرات" نوشته شقايق قندهاري
.........................................

مکس موردون که به گواه منتقدان انگليسي با اسم هاي مختلف در رمان هاي بنويل تکرار مي شود مردي است بدون کوچک ترين تمايلي به جاه طلبي و پشتکار، فرهيخته و تنها. ديگران فکر مي کنند او سرگرم نوشتن رساله جدي و وقت گيري است اما در پايان کتاب اعتراف مي کند تنها نيم فصل ناپخته از کتابش درباره پي يربونار را نوشته. در روزگار نوجواني به شدت تحت تاثير خانواده گريس قرار گرفته که پولدارتر و بي خيال تر از خانواده آنها بوده اند و به همين خاطر در چند بند آغازين کتاب گريس ها را به صورت خدايان وصف مي کند. کم کم متوجه مي شويم که مکس بيشتر مايل است در گذشته سير کند. حادثه مرگ همسرش آنقدر او را متاثر کرده که مي خواهد از طريق يادآوري خاطرات به جهاني پيشيني سفر کند، جايي که حتي نشانه هاي از دست رفتگي هم ناپديد شده اند. در جايي مي گويد؛ «چيزي که مي خواستم از اول تا آخر اين بود که توي گوشه يي بخزم و خودم راحفظ کنم و در گرماي امن جنيني پناه بگيرم و در آن از گزند نگاه هاي سرد و بي اعتناي آسمان در امان باشم و سرماي تند و ويرانگر را حس نکنم.» تيپيک بودن شخصيت راوي و فضاي داستان حتي از اين تعبير هم پيداست زيرا منظور مکس از آن ماواي امن گذشته است. ماکس شرايط حال را تاب نمي آورد. نمي تواند قبول کند که ديگران از او پرستاري کنند يا مراعات وضعيتش را بکنند. احساس مي کند آنچه از دست رفته قابل جانشيني يا تکرار نيست. تصويري که از حال و روز کنوني اش تصوير مي شود مردي خسته و ميخواره است که حوصله ارتباط هاي تازه را ندارد. هيچ کس اعتمادش را جلب نمي کند اما علي الظاهر سخت به همدلي محتاج است. مصداق اين نياز جايي است که در کارگاه شيردوشي بي مقدمه به زن کارگر مي گويد همسرش مرده. نه آنکه رمان «دريا» سرشار از لحظه هاي اينچنيني باشد اما به هرحال يک ويژگي مهم داستان هاي خاطره يي همين است که بتواند با عريان کردن غيرمنتظره درون شخصيت ها خواننده را تحت تاثير قرار دهد. روايت مکس هم در چند لحظه به اين اوج نزديک مي شود. مثل صحنه يي که به يک سينماي درب و داغان همراه با کلوئه مي رود و صحنه بعدي آن وقتي از سينما خارج مي شود حال و هواي بيرون، تغيير وضعيت نور و تاريکي را با تحولي شگرف در خود مي سنجد. حتي جمله هاي قصاري که در دهان نويسنده هاي به سن و سال او خوب مي گنجد و از خصايل راويان اينگونه داستان هاست که تفسيرهاي زيرکانه از جهان ارائه کنند. « همه کارگرهاي واقعي از افسردگي و بي قراري مي ميرند. از بس که کار کرده اند و از بس که کار مانده است.» اما اينها همه حتي کافي نيست که يک داستان خاطره يي شاخص خوانده باشيم.
لحن شاعرانه فصول نيمه اول کتاب وقايع را در هاله يي متراکم از مه و ابهام فرو مي برد. توصيف هاي جزيي پردازانه بنويل علاوه بر آنکه روند نقل حوادث رمان را از تک و تا مي اندازد خواننده را هم تا نيمه اثر در ابهام باقي مي گذارد که خط اصلي قصه کدام است. در نيمه اول کتاب صداي راوي با يک جور لکنت زماني همراه است. فصول کوتاه پي در پي که زمان هاي متفاوت و متنوعي را نقل مي کنند از پس هم مي آيند. اين ترفند نويسنده است تا مسير اصلي و قابل پيش بيني داستان را تا حد ممکن به تعويق بيندازد. زيرا خواننده بر اساس پيش پنداشت ها حدس مي زند که عشق نوجوانانه او و کلوئه عاقبت خوشي نخواهد داشت. اما در نيمه دوم کتاب رويکرد راوي مشخصاً تغيير پيدا مي کند. تا اينجا تمام آگاهي لازم به خواننده داده شده است. تقريباً جاي آنا و کلوئه عوض مي شود. آنا آخرين نفس هايش را در متن مي کشد. اتفاقاً او هم شخصيتي کليشه يي است؛ زني محتضر که مرتب به اطرافيانش تاکيد مي کند که به مرگ قريب الوقوعش آگاه است و بنابراين نبايد سعي کنند فريبش بدهند. در مقابل يک صحنه دردناک هم براي سرهنگ بالدن اتفاق مي افتد. دخترش که قول داده به ديدن او بيايد در آخرين لحظه منصرف مي شود. اين تصويرهاي هميشگي و آشنا از زندگي پيرمردها و پيرزنان تنها و مضحک مرتباً در اثر تکرار مي شود. در پايان قصه هم ناگهان برملا مي شود که دوشيزه واواسور همان «رز» دوستدار آقاي گريس و پرستار دوقلوهايي است که پنجاه سال پيش غرق شدند و البته اين رازگشايي هيچ بار عاطفي در خواننده ايجاد نمي کند زيرا دوشيزه واواسور را عملاً به عنوان عضوي از محفل کمدي سه نفره شناخته شده، به عنوان زن صاحبخانه پيري که بدش نمي آيد شوهري از مستاجرهايش تور کند و بعد وقتي معلوم مي شود که او «رز» است آن اعترافات و سوال جواب هاي احساساتي اصلاً دلنشين نيست. «دريا» رماني است که به قرارداد خود با خواننده مجدانه و شايد بيش از حد پايبند مي ماند. نه از چارچوب آشنايش فراتر مي رود و نه فروتر. داستاني تلخ است که زير سايه مرگ پيش مي رود. دريا به نشانه حضور هميشگي، آرام و بي اعتناي مرگ هميشه در پس زمينه داستان حضور دارد. مهمترين نقاط عطف داستان به جز مرگ آنا همه در ساحل اتفاق مي افتند. ذهن سيال راوي درست مثل موج هايي است که با برخورد با پاهاي رز پس مي نشينند. او نيز پيش مي رود و بازمي گردد اما آرام و قرار ندارد. (+)

Miss.Bingo

Posted on شنبه،24 فوریه 2008 | Permalink | Comments 5