Previous Post | Main | Next Post

زندگي اسرار آميز زنبورها
zendegi asrar amize zanburha.jpg

رمان "زندگي اسرارآميز زنبورها" با عنوان اصلي The Secret Life Of Bees نوشته سومانك كيد با ترجمه صديقه ابراهيمي(‌فخار) از انتشارات البرز با قيمت 2900 تومان كتاب پيشنهادي اين بار است.
...................................
سومونك كيد با نوشتن چند كتاب به يكى از موفق ترين نويسندگان آمريكا تبديل شد. زندگى پنهان زنبورها، داستان برجسته اى درباره قدرت ايزدى زنان است، داستانى كه زن ها تا نسل ها براى هم و دخترانشان خواهند گفت. اين داستان به زندگى دختر جوانى مى پردازد كه در كودكى، به شكلى مشكوك مادرش را از دست داده است و مفهوم مادر، چنان زندگى اين دختر را اشغال مى كند كه در نخستين تلاطم زندگى، همه چيز را رها مى كند تا مفهوم حقيقى «مادر» را عميقاً كشف كند و در اين جست وجو، مادرى را بسيار عظيم تر از هر مادرى با گوشت و استخوان مى يابد. مادرى كه نخواهد مرد و هرگز او را تنها نخواهد گذاشت. خانم سومونك كيد نويسنده اين كتاب تاكنون جوايز ادبى بسيارى از جمله جايزه شاعران و نويسندگان آمريكا، جايزه كاترين آن پورتر جايزه بهترين داستان كوتاه آمريكا، جايزه ادبيات داستانى انجمن كتابخانه هاى جنوب غرب آمريكا و كتاب سال ۲۰۰۴ بوك سنس را دريافت كرده و نامزد دريافت جايزه بسيار معتبر انگليسى اورنج نيز شده است. كتاب هاى پائولوكوئيلو و نيز جبران خليل جبران متعلق به همين موج است. (+)
....................................
رمان شامل 14 فصل است كه اول هر فصل مطلبي درباره زنبورها ذكر شده كه اين مطالب در واقع چكيده اي زنبوروار از كل فصل است. زندگي قهرمان كتاب يعني ليلي نيز پر از نشانه هاي گوناگون است. نشانه هايي كه باعث فرار وي از خانه و ادامه داستان ميشود!
داستان دربردارنده جريانات س.ي.ا.س.ي و همچنين مسائل مذهبي است.
....................................

پاراگرافهای طلایی "زندگی اسرار آمیز زنبورها"

" آنان که تصور میکنند مرگ بدترین چیز زندگی است از معنای زندگی چیزی نمی دانند"

"او شوهرش را سه سال پس از ازدواج به دلیل میگساری بیرون انداخته بود. او همیشه میگفت: اگر مغز اونو تو سر پرنده میگذاشتی، عقب عقب پرواز میکرد. و من اغلب از خودم میپرسیدم پس آن پرنده با مغز رزالین چه کار میکرد؟ و به این نتیجه میرسیدم که نیمی از وقت را روی سر آدم فضولات میریخت و در نیمه دیگر بالهایش را باز میکرد و روی لانه های متروک مینشست"

" محتویات روی طاقچه نشاندهنده مذهبی بود که او خودش آن را برای خودش ساخته بود.آمیزه ای از پرستش طبیعت و نیاکان. او سالها پیش از رفتن به کلیسا دست کشیده بود. زیرا مراسم را از ساعت ده صبح شروع میکرد و تا سه بعد از ظهر هم تمام نمیشد. و او میگفت این چنین مذهبی برای از بین بردن آدم بالغی کافیست."

" میتوانستید بگویید من هرگز یک لحظه روحانی واقعی را تجربه نکرده بودم. لظه ای که احساس میکنی داری با صدای از آن خودت حرف میزنی، آن قدر صمیمی با تو حرف زده میشود که تو درخشش کلمات را روی درختان و ابرها میبینی"

" دنیا هر ازگاهی این فرصت را به آدم میدهد. یک زمان کوتاه استراحت و تنفس. زنگ رینگ مشت زنی به صدا در می آید، تو از صحنه به جایگاه استراحت میروی و کسی ار روی رحم و مهربانی، بر روی زندگی ضرب خورده تو دستی میکشد"

" میدانی لیلی! همه به پروردگاری نیاز دارند که مثل خودشان باشد"

" هر انسانی در کره خاک یک صفحه فولادی در سرش دارد. اما اگر گاه گاهی دراز بکشی، و تا آنجا که میتونی آرام بگیری، آ« صفحه مانند درهای بالابر از هم باز میشود. و اجازه میدهد همه افکار ناشناخته که با آن صبوری، در دور و بر منتظر فشار دکمه برای بالا رفتن بوده اند، به آنجا وارد شوند. مشکلات واقعی در زندگی زمانی اتفاق می افتند که آن درهای پنهانی مدتی طولانی بسته بمانند."

"اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه وقت برای جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بیافرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چطور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی آدمها به هم ریخته است."

" اما وقتی جسم آدم دچار تکانه و فروریختگی شده است، تنها چیزی که دلش میخواهد این است که بخوابد و در رویا فرو رود."

" شاید شما در یکی دو لحظه همه زندگی تان روح کدر نجوا کننده برآمده از درون چیزی را شنیده اید. آن نجوا تیغه هایی برای گشودن لبهای شما دارد که تا آن راز را بیرون نیریزد، ساکت نخواهد شد."

" گمان میکنی دوست داری از چیزی باخبر شوی، اما بعد وقتی آن را فهمیدی به تنها چیزی که فکر میکنی این است که آن را از سرت بیرون کنی. از حالا به بعد، وقتی آدمها از من میپرسند در آینده چه کاره خواهم شد قصد دارم بگویم: کارشناس از یاد زدودن."

" دانستن میتواند در زندگی شخص بلا و مصیبت باشد.من مشتی دروغ را با مشتی واقعیت معامله کرده بودم. و نمیدانستم کدام صنگین تر است. کدام برای به دوش کشیدن قدرت بیشتری لازم دارد. گرچه پرسش احمقانه ای بود. زیرا واقعیت را بدانی دیگر نمیتوانی برگردی و چمدان دروغها را برداری. سنگین تر باشد یا نباشد، حالا واقعیت از آن توست"

"مردم به طور کلی ترجیح میدهند بمیرند تا عفو کنند. تا این اندازه سخت است. اگر خداوند به زبان ساده میگفت: من به تو حق انتخاب میدهم، ببخشای یا بمیر! خیلی از مردم میرفتند تا تابوتهایشان را سفارش دهند"

" فکر کردم هیچ کس کامل نیست. فکر کردم باید فقط چشمانت را ببندی، نفس بکشی و زندگی کنی و معمای قلب انسانها را به خودشان واگذار کنی."

پ.ن: زندگي ليلي نيز پر از نشانه هاست (+)

Miss.Bingo

شنبه،30 دسامبر 2007 07:29 |

Comments 10

به نظر میرسه کتاب جالبی باشه..فقط نمیدونم به درد آقایون هم میخوره یا نه؟

شاهین | شنبه،30 دسامبر 2007

■ ■ ■

khob ma neshastim o darim ketabo varagh mizanim
+
in mo0sighi
a cup of coffe ko0
???

inSomiiinia | یکشنبه،31 دسامبر 2007

■ ■ ■

yekpooria:

سان اینجا کار احمد ؟ شدیدا احساس میکنم این جا کار احمد

yekpooria | یکشنبه،31 دسامبر 2007

■ ■ ■

اکسان های Café Canapé رو اشتباه گذاشتین.

نازلی | دوشنبه، 1 ژانویه 2008

■ ■ ■

من هم هيچ بدم نمي‌آيد يک کمي جمع‌تر مي‌نشستيد بيايم روي کاناپه، چيزکي از فيلم و کتاب سرم مي‌شود‌!

هديه | سه‌شنبه، 2 ژانویه 2008

■ ■ ■

narbanoo:

man asheghe wicker parkammmmmmmmmmmmmm ... ba on ahangesh ...come up to meet u tell you i am sorry .... soghot kodom bod aya ? ghesash yadam nist

narbanoo | سه‌شنبه، 2 ژانویه 2008

■ ■ ■

سلام

اینجا رو تازه پیدا کرده ام. ایکاش کتابهایی که ترجمه هستند اسم انگلیسی و نویسنده اش رو هم میگفتید که ماها هم بتونیم استفاده کنیم. اون موزیک فرانک سیناترا هم فوق العاده بود.

انار | چهارشنبه، 3 ژانویه 2008

■ ■ ■

یعنی نه تنها این آقای فرانک کاپرا این جا بدجوری دل بری کردند در این لحظه، که آن عکس آن خانم ورزنامه خوان هم بدجوری آدم را گیر می اندازد دخترم. مرحبا

سر هرمس مارانا | چهارشنبه، 3 ژانویه 2008

■ ■ ■

سر هرمس مارانا:

سیناترا را نوشته بودیم کاپرا؟!

سر هرمس مارانا | چهارشنبه، 3 ژانویه 2008

■ ■ ■

سلام. من هم بسی لذت بردم. چه صفحه تروتمیزی داره وبلاگتون. این خانومی هم که روزنامه میخونه صلات ظهر، خیلی دلبره. با اون پاهای لاقیدش که اون مدلی انداخته رو هم. فقط مدل پا رو هم انداختنش لو میده که مدله. آخه روزنامه خونا که اون مدلی نمیشینن.

گل مریم | پنجشنبه، 4 ژانویه 2008

■ ■ ■

Post a comment