![]()
|
Previous Post | Main | Next Post سقوط![]() رمان "سقوط" نوشته آلبركامو با ترجمه شورانگيز فرخ از انتشارات نيلوفر با قيمت 2200 تومان يكي از رمانهاي پيشنهادي من هست. اگر ميشد كه من تمام كتاب رو اينجا بنويسم باز هم جايي براي بحث باقي ميموند. به گفته كامو: سقوط در اصل داستان كوتاهي بود كه قصد داشتم يكي از داستانهاي كتابم به نام غربت و قرب باشد. اما قلم اختيارم را گرفت و داستان تصويري شد از چهره يكي از پيمبرك هاي زميني كه امروزه امثالشان زياد است. اينان بشارتي ندارند و بهترن كارشان اين است كه با متهم كردن خود ديگران را متهم كنند. رمان سقوط اولين بار سال 1956 منتشر شد. صحنه وقايع در آمستردام ميگذرد.بندري كه مليتهاي مختلف در آن گردآمده اند،و نوشگاهي كه جماعتي از مليتهاي مختلف در آن رفت و آمد ميكنند.آمستردام، همان ناكجا آباد، دنيايي زير دنياي ما. مردي زندگي گذشته خود را براي مخاطبي ن اشناس شرح ميدهد، تنها او حرف ميزند، از مخاطب نه صدايي شنيده و نه چهره اي ديده ميشود. مرد سخنگو نامي به خود ميدهد:ژان باتيست كلامانس،ولي اين نام كه متعلق به او نيست اهميتي ندارد. پس او كيست؟ - براي دادن پاسخ به پرسش من كيستم؟- پرسش ابدي بر زبان هر انساني كه تشنه شناسايي و خودشناسي است، آري براي دادن پاسخ به اين پرسش است كه او سخن ميگويد و گذشته اش را شرح ميدهد. زماني در پاريس وكيل دعاوي بوده، متخصص دعاوي والا و بزرگوار، وكيلي مشهور،وكيلي معزز،و محبوب نزد زنان و خشنود از خود. روزي شنيدن صداي قهقهه اي كه شايد حتي خطاب به اونبوده است، در زندگي منظم و سازمان يافته اش شك و تزلزلي پديد مي آورد. سپس شبي فرياد زني كه خود را در رود سن افكنده است، فريادي كه ژان باتيست به آن جواب نداده است،نمي توانسته است چواب بهد،دورويي و رياكاري اش زندگي را كه از جنايت ديگران، همه افراد ديگر، آلوده شده است،مجرميتش را بر او آشكار ميسازد. از فرط نوميدي مدتي به عياشي و لهو ولعب رو مي آورد، اما آبرو و نيروهاي خود را هدر ميدهد بي آنكه بتواند بار گناه خود را سبك كند. آن گاه به محاكمه خود برميخيزد، اما تاب اين بازخواست دائمي را نمي آورد. ناچار ناپديد ميشود: شهرش را ترك ميگويد، نامش را عوض ميكند،و اكنون در محله هاي پست و بدنام آمستردام "قاضي تائب" شده است،يعني قاضي و تائب رذالت بشري، رذالتي كه ژان باتيست نقاب آن را بر چهره كشيده است تا به همه نشان دهد و بگويد كه آنها هم همين چهره را دارند. برگرفته از " فرهنگ آثار" ، جلد چهارم پاراگراف هاي طلايي "سقوط" " يك طرف زيبايي است و طرف ديگر در هم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر هم اين كار دشوار باشد من ميخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم" " وقتي شخص به حكم حرفه يا استعداد ذاتي درباره آدمي تامل بسيار كرده باشد، هنگامي ميرسد كه براي انسانهاي نخستين احساس دلتنگي كند. لا اقل آنها افكار پنهاني در سر ندارند" "من گاه به انديشه آنچه مورخان آينده درباره ما خواهند گفت فرو ميروم. در مورد انسان امروزي يك جمله براي آنها كافي است: او ز.ن.ا ميكرده و روزنامه ميخوانده است. بعد از اين تعريف گويا، اگر جسارت نشود، چيزي براي گفتن نميماند" "فكرش را بكنيد كه كسي خودش را در آب بيندازد. و آن وقت از دو حال خارج نيست. يا شما براي نجاتش خود را به آب مي افكنيد و در فصل سرما به عواقب بسيار سخت دچار ميشويد. يا او را به حال خود واميگذاريد و شيرجه هاي نرفته گاهي كوفتگي هاي عجيبي به جا ميگذارد" " من از سرشت خودم لذت ميبردم،و ما همه ميدانيم كه خوشبختي جز اين نيست. با اينهمه گاه براي اينكه يكديگر را تسكين دهيم،تظاهر به محكوم كردن اين لذتها در زير نام خودخواهي ميكنيم" "همدردي از احساسات صاحبمنصبانه است:آن را به بهاي ارزان ،بعد از وقوع بلايا، به دست مي آورند. ولي دوستي به اين سادگي نيست. به مرور ايام و با رنج بسيار به دست مي آيد، اما چون به دست آمده،ديگر راهي براي خلاصي از آن وجود نداد و بايد در برابرش سينه سپر كرد" " براي چه ما هميشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تريم؟ دليلش ساده است!با آنها الزامي در كار نيست. ما را آزاد ميگذارند، ما ميتوانيم هر وقت فرصت داشتيم در فاصله ميان يك مجلس مهماني و يك يار مهربان، يعني رويهمرفته در اواقت هدر رفته، بزرگداشت آنان را قرار دهيم. اگر ما را به كاري ملزم كنند فقط به يادآوري ذهني است، و قوه حافظه ما ضعيف است. در حقيقت آنچه در رفقاي خود دوست داريم مرگ تازه است. مرگ سوزناك. تاثر خوودمان و دست آخر وجود خودمان!" "حقيقت اين است كه هر مرد باهوشي اين رويا را در سر ميپرورد كه گانگستر شود و تنها با عمال خشونت بر جامعه حكم براند. چون اين كار آن اندازه آسان نيست كه داستانهاي مخصوص به آن ميخواهد به ما بقبولاند، معمولا به سياست رو مي آورد و به گروه خشن تر مي پيوندد. اگر از اين طريق بتوان بر همه جهان مسلط شد چه باك از آلودن روح خود به پستي و حقارت؟" "البته عشق حقيقتي استثنايي است كه در هر قرن تقريبا دو يا سه بار رخ ميدهد. بقيه اوقات صرف خودخواهي و يا ملال ميشود" "اعتراف ميكنم كه من حاضر بودم ده جلسه گفتگو با انيشتين را به ازاي اولين وعده ملاقات با يك زن خوشگل عادي فدا كنم. البته اين هم هست كه در دهمين وعده ملاقات، در حسرت ديدار انيشتين يا مطالعه كتابهاي جدي آه ميكشيدم. رويهمرفته، من هرگز جز در فواصل خرد عياشيهايم، در غم مسائل بزرگ نبوده ام" "عمل ج.ن.س.ي خود اعتراف است. خودخواهي آشكارا در آن به چشم ميخورد، غرور خود را به نمايش ميگذارد، يا آنكه بزرگواري حقيقي در آن تجلي ميكند." " مردم از انگيزه شما و صداقت شما و اهميت رنجهايتان جز با مرگ شما متقاعد نميشوند. تا وقتي كه زنده ايد، وضع شما برايشان مشكوك است، فقط شايسته ترديد آنها هستيد" "مردگان بايد ميان فراموش شدن و يا مورد تمسخر يا بهره برداري قرار گرفتن يكي را انتخاب كنند. اما اينكه كسي انديشه حقيق آنها را درك كند، هرگز!" "مردم خوشبختي و موفقيت را تنها در صورتي به شما ميبخشايند كه با كمال سخاوت رضا دهيد كه آنها را با ديگران قسمت كنيد. اما براي اينكه خوشبخت شويد نبايد زياده از حد به ديگران بپردازيد. بدين طريق راهي براي خلاصي نيست." همه ما موارد استثنائي هستيم. همه ميخواهيم از چيزي تقاضاي فرجام كنيم! هر كدام ميخواهيم به هر قيمتي كه هست بيگناه باشيم، حتي اگر براي اين كار لازم باشد كه نوع بشر و قضاي آسماني را متهم كنيم" " همه ميخواهند ثروتمند شوند. چرا؟ براي اعمال قدرت. اما مخصوصا براي آنكه ثروت انسان را از محاكمه فوري در امان ميدارد، شما را از انبوه جمعيت مترو به در ميبرد تا در اتاقك نيكل اندود اتومبيل محبوس كند، شما را در ميان باغهاي وسيع كه محافظت ميشوند و واگنهايي كه تختخواب دارند و اتاقهاي مجلل كشتي از ديگران مجزا ميكند. دوست عزيز، ثروت هنوز حكم برائت نيست، اما تعليق حكم محكوميت است و تحصيل آن هميشه به كار مي آيد." "ما به ندرت براي كساني كه از ما بهترند راز دل مي گوييم. حتي از محضرشان ميگريزيم. در مقابل، بيشتر اوقات اسرار خود را نزد كساني اعتراف ميكنيم كه به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارتهايمان شريكند. بنابراين ما نميخواهيم خودمان را اصلاح كنيم يا بهتر شويم. زيرا در اين صورت بايد به حكم عجز و قصور خويش گردن نهيم. ما فقط ميخواهيم بر حالمان رقت آورند و در راهي كه ميرويم تشويقمان كنند. خلاصه ميخواهيم ديگر مقصر نباشيم و در عين حال براي تزكيه نفسمان هم قدمي برنداريم. نه از وقاحت نصيب كافي برده ايم و نه از فضيلت. نه نيروي ارتكاب گناه داريم و نه قدرت اجراي ثواب" " آيا زن تنها چيزي نيست كه از بهشت براي ما به جا مانده است؟" "عياشي به خوبي جايگزين عشق ميشود. خنده ها را از ميان ميبرد، سكوت را باز مي آورد و مخصوصا جاودانگي ميبخشد. در مرحله اي از مستي هوشيارانه، وقتي كه ديرگاه شب ميان دو زن هرجايي،خالي از هرگونه خواهشي خوابيده ايد، اميد ديگر شكنجه نيست،روح بر سراسر زمان ميراند، درد هستي براي هميشه به آخر ميرسد" "عياشي مشغوليت محبوب كساني است كه به خود عشق ميورزند. جنگلي است بدون گذشته و آينده كه محصوصا نه عهد و پيماني در آن هست و نه مجازات آني در پي دارد" "مرداني كه حقيقتا از حسادت رنج ميبرند بيش از هر چيز تعجيل دارند تا بازني كه تصور ميكنند به آنه خيانت كرده است همخوابه شوند. البته ميخواهند بار ديگر اطمينان يابند كه گنج گرانبهايشان هنوز به آنها تعلق دارد. ولي اين هم هست كه بلافاصله پس از آن كمتر احساس حسادت ميكنند. حسادت جسماني مولود قوه تخيل و در عين حال نتيجه قضاوت شخص نسبت به خويشتن است. انسان افكار رذيلانه اي را كه خود در چنين شرايطي داشته است به رقيب نسبت ميدهد. خوشبختانه افراط در كامجويي،تخيل را همچون نيروي قضاوت ضعيف ميكند" " اديان از لحظه اي كه دم از اخلاق ميزنند و با صدور فرمان تهديد ميكنند، به خطا ميروند. براي خلق مجرميت و مكافات احتياجي به وجود خدا نيست. همنوعان ما با كمك خود ما براي اين كار كفايت ميكنند. شما از روز داوري الهي سخن ميگوييد. اجازه بدهيد با كمال احترام به اين حرف بخندم. من بدون تسر و تزلزل در انتظار آن روزم. من چيزي را يده ام كه به مراتب از آن سخت تر است. من داوري آدميان را ديده ام." " براي كشتن انسان هميشه دلايلي وجود دارد ولي توجيه زندگي او غيرممكن است" "ص.ا.ن.ص.و.ر همان چيزي را كه نهي ميكند به فرياد بلند اعلام ميدارد. نظام جهان نيز متنناقض است." " در مسلك من كسي را تبرك نميكنند. كسي را مورد آمرزش قرار نميدهند. فقط به سادگي جمع ميبندند و سپس صورت حسابتان اين است: شما هرزه ايد، وقيحيد، افسانه پرستيد، هم ج.ن.س بازيد، هنرمنديد و غيره. به همين سادگي. به همين خشكي!" پ.ن: و اما سقوط... (+) Miss.Bingo
شنبه،16 دسامبر 2007 09:25 | Permalink |
Kash Mi2nesin Ketabaro Inja Pdfesh Ro Bezarin Adam Dl Kone :D
Saghariii | شنبه،16 دسامبر 2007
■ ■ ■
vayyyyyyyyyyyyyy
man asheghe in jor kar ha hastam
age khasti mitonam to injoor tabiro tafsir e film ha komaket konam angel jonam boooos
shahin | شنبه،16 دسامبر 2007
■ ■ ■
تو که همه کتاب رو نوشتی!!
...کتاب فوق العاده ایه. دوستش دارم کامو رو....
احمد | یکشنبه،17 دسامبر 2007
■ ■ ■
Beyne ketabayi ke baraye inja entekhab kardi in bishtar az hame mano jazb kard!ba saghariii movafegham pdf o peyda kardi bezar manam bekhoonam!:P
Nutella | چهارشنبه،20 دسامبر 2007
■ ■ ■