![]()
|
Previous Post | Main | Next Post درخت تلخ![]() دوست داشتم اولين كتابي كه از آلبا دسس پدس اينجا معرفي ميكنم كتاب " عذاب وجدان" باشه ولي بر اساس روال خوانشي كه در پيش دارم "درخت تلخ" رو انتخاب كردم. "درخت تلخ" مجموعه 11 داستان كوتاه است كه نام كتاب بر اساس نام اولين داستان "درخت تلخ" گذاشته شده و مهمترين داستان اين كتاب "كرايه نشين" هست كه بين ساير داستانهاي جمع شده در اين مجموعه بهترين داستان به شمار ميره. داستان پسري كه خانواده اش رو ترك ميكنه و به شهر ديگري ميره و زندگي جديد اش را با كرايه كردن يك اتاق در يك خانه و نوشتن رمان آغاز ميكنه. در حالي كه زن صاحب خانه دلباخته پسر نويسنده داستان شده ولي پسرك دلباخته دختر صاحب خانه است... آلبا دسس پدس در سال ۱۹۱۱ در رم به دنیا آمد پدرش کوبایی بود ولی او پس از ازدواج با یک سرهنگ ایتالیایی تبعه ایتالیا شد. برگرفته از زندگي نامه آلبا د سس پدس (+) پاراگراف هاي طلايي "درخت تلخ" " با سكوت مرد، زن احساس ميكرد كه فاصله بين آنها خيلي بيشتر شده است. از هم دوري ميجستند. نميخواستند تنها بمانند تا مجبور شوند با هم حرف بزنند. انگار ميخواستند از توضيح دادن حذر كنند. رفته رفته اين حذر كردن برايشان عادت شد. البته تا وقتي بچه ها در خانه بودند اين مسئله چندان اهميت نداشت، ولي اكنون زن احساس ميكرد كه براي اولين بار گذشته و حال و آينده مانند تخته سنگي دارد روي شانه هايش سنگيني ميكند. او را با وزن غير قابل تحمل خود ميترساند! " " همان طور كه بدنم در خواب بود با چشماني بسته داشتم فكر ميكردم اين چيز آسان، زيبا و منطقي كه اسمش زندگي بود چگونه داشت براي من به پايان ميرسيد. " " داشتم لاغر ميشدم، رنگ و رويم پريده بود و بزرگترها با ديدن تغيير حالتم ميگفتند:به خاطر هواست. و يا اين كه گونه ام را نيشگوني گرفته ميگفتند: به خاطر پاييز است. در نتيجه من با فرا رسيدن پايي، تصور ميكردم كه شخصيتي ظالم و اسرارآميز از راه رسيده است. علاوه بر آن داشتم درك ميكردم كه روحيه بشر هب عناصر طبيعي بستگي دارد، به آسمان، به باد،به هوا. در نتيجه سعي كردم به طبيعت احترام بيشتري بگذارم!" "جهاني بس شگفت انگيز در من وجود داشت كه مملو از شخصيت هاي نامرئي بود. ولي نه تنها پرستار، بلكه هيچ كس متوجه اين نكته نبود. از همان موقع متوجه شدم كه بر خلاف آنچه ميگفتند پدر و مادرها بر افكار ما تسلط ندارند،افكار ما با گفته هايمان فرق دارد، دروغ است كه ميگويند دروغ روي پيشاني آدم نوشته شده است، صحت ندارد. پيشاني نفوذناپذير است. از پشت آن هيچ چيز معلوم نيست"
Miss.Bingo شنبه، 9 دسامبر 2007 10:44 | Permalink |
az tarafe oo ro khoondam!be nazaram negareshesh yekam sangin bood!amma mozooye jalebi dasht!
AilAr | شنبه، 9 دسامبر 2007
■ ■ ■
salam
web ghashang o jalebi darid....
dosesh daram....
ba ejazatun Link dadam....
baran | یکشنبه،10 دسامبر 2007
■ ■ ■
این تیکه ی "... روغ است كه ميگويند دروغ روي پيشاني آدم نوشته شده است، صحت ندارد. پيشاني نفوذناپذير است. از پشت آن هيچ چيز معلوم نيست" رو دوست داشتم!!
مرسی بینگو جان
Mr.Lefroy | یکشنبه،10 دسامبر 2007
■ ■ ■
به کافتون حسابی حسودیم شد !
اگه موکا هم سرو میکردید نور علی نور میشد !
از این به بعد بیشتر بهتون سر می زنم . موفق باشید
kiyaser | چهارشنبه،13 دسامبر 2007
■ ■ ■
حل و هوای ک کافه با فرانک سیناترا بسیار خوب به ادم دت میده..این کتاب رو میخونم
شاهین | چهارشنبه،13 دسامبر 2007
■ ■ ■
از طرف او اولین کتابی بود که ازش خوندم... یک جوره بی رحمانه ای نوشته هاش خوده زندگی ان... یک جوره خیلی بی رحمانه... آلبا دسس پدس و ناتالی کینگزبورگ کلن از نویسنده های محبوبه من هستن... حالا چرا این دو تا کناره هم آوردم شاید چون نوشته هاشونو تو یک مقطعی با هم می خوندم... شاید هم به خاطره اینکه به نظرم هر دو یک دغدغه دارن و یک مدل فضا خلق می کنن تو داستان هاشون... غرق شدن زن و فراموش شدنش در روزمرگیه زندگی...
پردیس | شنبه،16 دسامبر 2007
■ ■ ■