« نوامبر 2007 | Main | ژانویه 2008 »

دسامبر 2007 Archives
جمعه، 1 دسامبر 2007

سي و دو هزار سال هنر

a3.jpg

دايره المعارف "سي و دو هزار سال هنر" نوشته فردريك هارت از انتشارات پيكان به قيمت 50000 تومان با عنوان اصلي " Art: a history of painting, sculpture, architecture" يك دايره المعارف مناسب براي هنردوستان به خصوص در زمنيه نقاشي ، پيكرتراشي، معماري و همچنين تاريخ هنر پيشنهاد ميشود.
....................................

گذر از نقاشيهاي غار آلتاميرا و زيگوراتهاي بين النهرين به پيكره هاي جنبان و تنديسهاي مينيماليستي سده بيستم سير و سفر ذهني دور و درازي است كه همگام با فردريك هارت شورانگيز و شعف آميز ميشود. هنر بزرگ نويسنده اين است كه به گونه اي دقيق و رسا نشان ميدهد كه چگونه آثار تاريخي هر دوره و هر فرهنگ - كليساي جامع گوتيك، چهره رنسانسي ايتاليا، منظره ابرنگ چيني يا ژاپني، آسمانخراش مدرن-
انديشه ها، اكتشافها، اصلها و باورهاي مذهبي ويژه زمانه اش را دربر دارد.
اين بررسي با طبيعت هنر، درآمدي ضروري بر واژگان و مفاهيم بنيادي هنر، زيبايي شناسي و تاريخ هنر آغاز ميشود. در اينجا پروفسور هارت به كاوش در مسائلي كه اكنون مورد توجه ويژه هستند، همچون حفاظت از آثار هنري،‌ميپردازد. همچنين مضموني در اين بخش مطرح ميگردد كه در سراسر كتاب دنبال ميشود:‌نقش تاريخي زنان در هنر. هر يك از هفت بخش اصلي كتاب –هنر پيش از نوشتار، جهان باستان، سده هاي مياني، خاور دور، رنسانس، باروك و جهان مدرن- با شرحي ژرف نگر از خاستگاههاي فكري، مذهبي، سياسي و اجتماعي هنرهاي بصري آغاز ميشود. سپس در فصلهاي گوناگون، نويسنده پيرامون نقاشي، پيكره سازي، معماري و هنرهاي فرعي تر دوره يا ناحيه معيني سخن ميگويد و با ارائه شواهد فراوان و تجزيه و تحليل دقيق آثار بزرگ، چگونگي تكامل سبكها و سهم هنرمندان و حاميانشان را در شكل بخشيدن به سنتهاي هنري بزرگ نشان ميدهد.
از نظر شمار تصاوير -1416 قطعه- تاريخ هنر فردريك هارت همتايي ندارد. و 462 تصوير رنگي و 954 تصوير سياه و سفيدريال از جمله 128 طرح را دربر ميگرد.
......................................

بخش مورد علاقه من از اين كتاب بخش هفتم هست كه شامل مكتب هاي مختلف هنر ميشود از جمله : مكتب نو كلاسيك، رمانتيسم، رآليسم،‌امپرسيونيسم، پس- امپرسيونيسم- فووها و اكسپرسيونيسم، كوبيسم و هنر انتزاعي، هنر وهمي، دادا و سورئاليسم.


painting: blue dancers/Edgar Degas

Miss.Bingo

Posted on جمعه، 1 دسامبر 2007 | Permalink | Comments 7


یکشنبه، 3 دسامبر 2007

بيگانه

bigane.jpg

بيگانه اثر آلبركامو با عنوان اصلي L'Etranger با ترجمه اميرجلال الدين علم از انتشارات نيلوفر با قيمت 1500 تومان يكي از داستانهاي فرانسوي مشهور و با ارزش محسوب ميشود.
" آدمي چندان بر خطا نيست كه در بيگانه سرگذشت انساني را بخواند كه بدون هيچ گونه نگرش قهرمانانه ميپذيرد كه جانش را بر سر راستي بگذارد"
........................................

اين رمان يكي از مهم ترين آثار ادبيات قرن بيستم است و با شخصيت غير عادي غرابت نوشته و رازي كه در خود دارد، يكي از تكان دهنده ترين اين آثار است. مورسو، راوي داستان خويشتن است. حكايت بسيار حساب شده او شامل دو قسمت است كه به طور محسوسي هم در لحن و هم در محتوا با هم متفاوت اند. در قسمت اول، مورسو، با ظاهري حاكي از لاقيدي كامل، زندگي روزمره خود را در الجزيره،‌از زمان اعلام خبر مرگ مادرش تا قتلي كه بي اختيار مرتكب ميشود، شرح ميدهد. مورسو با لحن رواي بي طرف، با ملات پياپي كه اغلب به ماضي نقلي اند، احتياجات جسم، خستگي،‌ميل به سيگار كشيدن و مشكلاتش را در تحمل گرما قيد ميكند!احساساهايش را ذكر ميكند و همچنين به ملال يا بي تفاوتي اش اشاره ميكند:‌" برايم فرقي نداشت"، نه اعتنايي به تحليل روان شناختي دارد و نه به بيان احساساتش. با اينكه رسيدنش را به خانه سالمنان ، كه مادرش در آنجا به تازگي مرده است موشكافانه شرح ميدهد،‌ضمن شب زنده داري در كنار جنازه يا به هنگام تشييع، اندوهي را كه از او انتظار ميرود نشان نميدهد.
ملاقاتش با ماري، فرداي روز به خاك سپاري، آغاز رابطه اش با او،‌تعطيلي يك شنبه اش، زندگي يكنواختش به عنوان كارمند اداري و روابطش با همسايگان رو به رو به همين نحو گزارش شده است. به خاطر رمون سنتس، يكي از همين همسايه ها همه چيز زير و رو ميشود.مورسو قبول ميكند كه به او در درگيريهايي كه با معشوقه عرب خويش و برادر او دارد كمك كند. روز يكشنبه اي دعوايي در ساحل در ميگيرد. بعد از اولين نبرد كه مورو در آن شركت نميكند از دعواي دومي جلوگيري ميكند و اسلحه رمون را برميدارد. بعد تنها در ساحل داغ به طرف چشمه اي برميگردد كه اميدوار است كه آنجا كمي خنك شود.ولي يكي از عربها هم برگشته است...
آخرين فصل رمان تغييري اساسي را به ميان ميكشد:‌مورسو در آن از عشق به زندگي حرف ميزند. رو به روي كشيش فرياد خشم و عصيانش را بر ضد اين مرگ پيش از موقع، بر ضد سرنوشت بشر و بر ضد تمام عقايد زندگي پس از مرگ بر مي آورد.
رمان اينجا و اكنون در زمان و مكاني اتفاق مي افتد كه قابل تطبيق با هر زمان و مكان ديگري است. با اين حال واقع گرايي نمادين و درخشندگي اسراآميز شخصيت آن به قلمروي جهاني دست ميابد. نوعي اسطوره حقيق مدرن است. اسطوره پوچي كه ماجراي مورسو را آفريده است.

پ.ن: برگرفته از فرهنگ آثار. جلد اول. صفحه 828 – 829
.........................................

مورسو با جامعه اي كه در آن ميزيد بيگانه است. در حاشيه،‌در كناره زندگي خصوصي، منزوي و لذت جويانه پرسه ميزند. اگر آدم از خودش بپرسد كه مورسو از چه باره در بازي همگاني شركت نميكند، پاسخش ساهد است: مورسو از دروغ گفتن سرباز ميزند. دروغ گفتن نه تنها آن است چيزي را كه راست نيست بگوئيم، بلكه آن است كه چيزي را راست تر از آنچه هست بگوئيم و در مورد دل انسان، بيشتر از آنچه احساس ميكنيم بگوئيم. اين كاري است كه همه مان هر روزه ميكنيم تا زندگي را ساده گردانيم. پس مورسو آدمي وازده نيست.

پ.ن: برگرفته از پيشگفتار آلبركامو بر بيگانه


پ.ن.1: بيگانه يكي از 40 اثر برگزيده ادبيات قرن بيستم (+)
پ.ن.2: بيگانه كتاب معروفي است (+)
پ.ن.3: کامو هنرش را در داستان سرايي نشان داده است (+)
پ.ن.4: رمان بيگانه (+)

Miss.Bingo

Posted on یکشنبه، 3 دسامبر 2007 | Permalink | Comments 10


شنبه، 9 دسامبر 2007

درخت تلخ

derakhte talkh.jpg

دوست داشتم اولين كتابي كه از آلبا دسس پدس اينجا معرفي ميكنم كتاب " عذاب وجدان" باشه ولي بر اساس روال خوانشي كه در پيش دارم "درخت تلخ" رو انتخاب كردم.
كتاب درخت تلخ با عنوان اصلي Fuga Racconti نوشته آلبا دسس پدس با ترجمه بهمن فرزانه،‌از انتشارات ققنوس با قيمت 2500 تومان يكي از كتابهايي هست كه ميشه پيشنهاد كرد به افرادي كه به ادبيات ايتاليايي علاقه مند هستند به خصوص به نوشته هاي آلبا دسس پدس و صد البته حوصله خواندن رمان بلند ندارند
..................................

"درخت تلخ" مجموعه 11 داستان كوتاه است كه نام كتاب بر اساس نام اولين داستان "درخت تلخ" گذاشته شده و مهمترين داستان اين كتاب "كرايه نشين" هست كه بين ساير داستانهاي جمع شده در اين مجموعه بهترين داستان به شمار ميره. داستان پسري كه خانواده اش رو ترك ميكنه و به شهر ديگري ميره و زندگي جديد اش را با كرايه كردن يك اتاق در يك خانه و نوشتن رمان آغاز ميكنه. در حالي كه زن صاحب خانه دلباخته پسر نويسنده داستان شده ولي پسرك دلباخته دختر صاحب خانه است...
در داستان " پري دريايي" در اين مجموعه خواننده با توصيفات زيبايي رو به رو هست. توصيفاتي كه حالات انساني را به شدت به عناصر طبيعت نسبت داده :
" جزيره نيز انگار در توده اي ابر فرو رفته بود. در آ» صبح مطبوع، صخره ها و درختان،‌همه حالتي خصمانه به خود گرفته بودند. انگار اكون كه او داشت آنجا را ترك ميكرد، جزيره نميخواست تمامي خود را بر او عيان سازد. سواحل در هواي مه آلود گم شده بودند و تپه ها نيز خود را از نظر او مخفي نگاه داشته بودند"
نثر این نویسنده روان شیوا تاثیرگذار و داستانهایش سرشار از تجربه های زندگی روزمره خود ما و زندگی و محیط اطراف ماست.
.................................

آلبا دسس پدس در سال ۱۹۱۱ در رم به دنیا آمد پدرش کوبایی بود ولی او پس از ازدواج با یک سرهنگ ایتالیایی تبعه ایتالیا شد.
نویسندگی را از ۱۹۳۴ با انتشار مقالاتی شروع کرد.رمان او به نام “هیچ کس به گذشته بر نمی گردد” و کتاب دیگرش به نام “فرار” هر دو توسط فاشیست ها توقیف شد در سال ۱۹۴۴ مجله سیاسی وادبی و وعلمی مرکوری را بنیان نهاد و تا سال ۱۹۴۸ آن را اداره کرد. آلبا دسس پدس امروزه یکی از مشهورترین نویسندگان ایتالیا و جهان است.
آلبا سس پدس در آثارش نگاه‌ها را به سوي موقعيت زنان در خانواده كه به نظرش فوق العاده مسأله ساز است، جلب مي كند.
آثار او عبارتند از: “از طرف او” ، “دفترچه ممنوع”، ” تازه عروس”،یک دسته گل بنفشه”،” درخت تلخ”، ”دیر یا زود”، “عذاب وجدان” ، “پشیمانی” که آخرین اثر اوست که اکثر این آثار توسط مترجم با سابقه و پرکار آقای بهمن فرزانه ترجمه و در ایران منتشر شده است.
وی در سال ۱۹۹۷ چشم از دنیا فرو بست.

برگرفته از زندگي نامه آلبا د سس پدس (+)
.....................................

پاراگراف هاي طلايي "درخت تلخ"

" با سكوت مرد، زن احساس ميكرد كه فاصله بين آنها خيلي بيشتر شده است. از هم دوري ميجستند. نميخواستند تنها بمانند تا مجبور شوند با هم حرف بزنند. انگار ميخواستند از توضيح دادن حذر كنند. رفته رفته اين حذر كردن برايشان عادت شد. البته تا وقتي بچه ها در خانه بودند اين مسئله چندان اهميت نداشت، ولي اكنون زن احساس ميكرد كه براي اولين بار گذشته و حال و آينده مانند تخته سنگي دارد روي شانه هايش سنگيني ميكند. او را با وزن غير قابل تحمل خود ميترساند! "

" همان طور كه بدنم در خواب بود با چشماني بسته داشتم فكر ميكردم اين چيز آسان، زيبا و منطقي كه اسمش زندگي بود چگونه داشت براي من به پايان ميرسيد. "

" داشتم لاغر ميشدم، رنگ و رويم پريده بود و بزرگترها با ديدن تغيير حالتم ميگفتند:‌به خاطر هواست. و يا اين كه گونه ام را نيشگوني گرفته ميگفتند: به خاطر پاييز است. در نتيجه من با فرا رسيدن پايي، تصور ميكردم كه شخصيتي ظالم و اسرارآميز از راه رسيده است. علاوه بر آن داشتم درك ميكردم كه روحيه بشر هب عناصر طبيعي بستگي دارد، به آسمان، به باد،‌به هوا. در نتيجه سعي كردم به طبيعت احترام بيشتري بگذارم!"

"جهاني بس شگفت انگيز در من وجود داشت كه مملو از شخصيت هاي نامرئي بود. ولي نه تنها پرستار، بلكه هيچ كس متوجه اين نكته نبود. از همان موقع متوجه شدم كه بر خلاف آنچه ميگفتند پدر و مادرها بر افكار ما تسلط ندارند،‌افكار ما با گفته هايمان فرق دارد، دروغ است كه ميگويند دروغ روي پيشاني آدم نوشته شده است، صحت ندارد. پيشاني نفوذناپذير است. از پشت آن هيچ چيز معلوم نيست"


پ.ن.1: نقد شهلا زرلكي بر آثار آلبا دسس پدس (+)
پ.ن.2: Alba De Cespedes (+)

Miss.Bingo

Posted on شنبه، 9 دسامبر 2007 | Permalink | Comments 6


شنبه،16 دسامبر 2007

سقوط

soghoot.jpg

رمان "سقوط" نوشته آلبركامو با ترجمه شورانگيز فرخ از انتشارات نيلوفر با قيمت 2200 تومان يكي از رمانهاي پيشنهادي من هست. اگر ميشد كه من تمام كتاب رو اينجا بنويسم باز هم جايي براي بحث باقي ميموند. به گفته كامو: سقوط در اصل داستان كوتاهي بود كه قصد داشتم يكي از داستانهاي كتابم به نام غربت و قرب باشد. اما قلم اختيارم را گرفت و داستان تصويري شد از چهره يكي از پيمبرك هاي زميني كه امروزه امثالشان زياد است. اينان بشارتي ندارند و بهترن كارشان اين است كه با متهم كردن خود ديگران را متهم كنند.
...................................

رمان سقوط اولين بار سال 1956 منتشر شد. صحنه وقايع در آمستردام ميگذرد.بندري كه مليتهاي مختلف در آن گردآمده اند،‌و نوشگاهي كه جماعتي از مليتهاي مختلف در آن رفت و آمد ميكنند.آمستردام، همان ناكجا آباد، دنيايي زير دنياي ما. مردي زندگي گذشته خود را براي مخاطبي ن اشناس شرح ميدهد، تنها او حرف ميزند، از مخاطب نه صدايي شنيده و نه چهره اي ديده ميشود. مرد سخنگو نامي به خود ميدهد:‌ژان باتيست كلامانس،‌ولي اين نام كه متعلق به او نيست اهميتي ندارد. پس او كيست؟ - براي دادن پاسخ به پرسش من كيستم؟- پرسش ابدي بر زبان هر انساني كه تشنه شناسايي و خودشناسي است، آري براي دادن پاسخ به اين پرسش است كه او سخن ميگويد و گذشته اش را شرح ميدهد. زماني در پاريس وكيل دعاوي بوده، متخصص دعاوي والا و بزرگوار، وكيلي مشهور،‌وكيلي معزز،‌و محبوب نزد زنان و خشنود از خود. روزي شنيدن صداي قهقهه اي كه شايد حتي خطاب به اونبوده است، در زندگي منظم و سازمان يافته اش شك و تزلزلي پديد مي آورد. سپس شبي فرياد زني كه خود را در رود سن افكنده است، فريادي كه ژان باتيست به آن جواب نداده است،‌نمي توانسته است چواب بهد،‌دورويي و رياكاري اش زندگي را كه از جنايت ديگران، همه افراد ديگر، آلوده شده است،‌مجرميتش را بر او آشكار ميسازد. از فرط نوميدي مدتي به عياشي و لهو ولعب رو مي آورد، اما آبرو و نيروهاي خود را هدر ميدهد بي آنكه بتواند بار گناه خود را سبك كند. آن گاه به محاكمه خود برميخيزد، اما تاب اين بازخواست دائمي را نمي آورد. ناچار ناپديد ميشود: شهرش را ترك ميگويد، نامش را عوض ميكند،‌و اكنون در محله هاي پست و بدنام آمستردام "قاضي تائب" شده است،‌يعني قاضي و تائب رذالت بشري، رذالتي كه ژان باتيست نقاب آن را بر چهره كشيده است تا به همه نشان دهد و بگويد كه آنها هم همين چهره را دارند.
ژان باتيست كلمانس آدمي است نيچه اي، آن كه خدا را كشته است امام جاي خالي خدا در او در گوشه و كنارش پيداست، چرا كه همچنان از او ميگويد و يا از عيسي مسيح و يا پاپ و گناه و اعتراف به گناه و حتي خير و شر.

برگرفته از " فرهنگ آثار" ، جلد چهارم
..................................

پاراگراف هاي طلايي "سقوط"

" يك طرف زيبايي است و طرف ديگر در هم شكستگان و پايمال شدگان. هر قدر هم اين كار دشوار باشد من ميخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم"

" وقتي شخص به حكم حرفه يا استعداد ذاتي درباره آدمي تامل بسيار كرده باشد، هنگامي ميرسد كه براي انسانهاي نخستين احساس دلتنگي كند. لا اقل آنها افكار پنهاني در سر ندارند"

"من گاه به انديشه آنچه مورخان آينده درباره ما خواهند گفت فرو ميروم. در مورد انسان امروزي يك جمله براي آنها كافي است: او ز.ن.ا ميكرده و روزنامه ميخوانده است. بعد از اين تعريف گويا، اگر جسارت نشود، چيزي براي گفتن نميماند"

"فكرش را بكنيد كه كسي خودش را در آب بيندازد. و آن وقت از دو حال خارج نيست. يا شما براي نجاتش خود را به آب مي افكنيد و در فصل سرما به عواقب بسيار سخت دچار ميشويد. يا او را به حال خود واميگذاريد و شيرجه هاي نرفته گاهي كوفتگي هاي عجيبي به جا ميگذارد"

" من از سرشت خودم لذت ميبردم،‌و ما همه ميدانيم كه خوشبختي جز اين نيست. با اينهمه گاه براي اينكه يكديگر را تسكين دهيم،‌تظاهر به محكوم كردن اين لذتها در زير نام خودخواهي ميكنيم"
"بالاتر از ديگران زيستن هنوز تنها راهي است براي اينكه اكثر مردم انسان را ببينند و به او احترام بگذارند"

"همدردي از احساسات صاحبمنصبانه است:‌آن را به بهاي ارزان ،‌بعد از وقوع بلايا، به دست مي آورند. ولي دوستي به اين سادگي نيست. به مرور ايام و با رنج بسيار به دست مي آيد، اما چون به دست آمده،‌ديگر راهي براي خلاصي از آن وجود نداد و بايد در برابرش سينه سپر كرد"

" براي چه ما هميشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تريم؟ دليلش ساده است!‌با آنها الزامي در كار نيست. ما را آزاد ميگذارند، ما ميتوانيم هر وقت فرصت داشتيم در فاصله ميان يك مجلس مهماني و يك يار مهربان، يعني رويهمرفته در اواقت هدر رفته، بزرگداشت آنان را قرار دهيم. اگر ما را به كاري ملزم كنند فقط به يادآوري ذهني است، و قوه حافظه ما ضعيف است. در حقيقت آنچه در رفقاي خود دوست داريم مرگ تازه است. مرگ سوزناك. تاثر خوودمان و دست آخر وجود خودمان!"

"حقيقت اين است كه هر مرد باهوشي اين رويا را در سر ميپرورد كه گانگستر شود و تنها با عمال خشونت بر جامعه حكم براند. چون اين كار آن اندازه آسان نيست كه داستانهاي مخصوص به آن ميخواهد به ما بقبولاند، معمولا به سياست رو مي آورد و به گروه خشن تر مي پيوندد. اگر از اين طريق بتوان بر همه جهان مسلط شد چه باك از آلودن روح خود به پستي و حقارت؟"

"البته عشق حقيقتي استثنايي است كه در هر قرن تقريبا دو يا سه بار رخ ميدهد. بقيه اوقات صرف خودخواهي و يا ملال ميشود"

"اعتراف ميكنم كه من حاضر بودم ده جلسه گفتگو با انيشتين را به ازاي اولين وعده ملاقات با يك زن خوشگل عادي فدا كنم. البته اين هم هست كه در دهمين وعده ملاقات، در حسرت ديدار انيشتين يا مطالعه كتابهاي جدي آه ميكشيدم. رويهمرفته، من هرگز جز در فواصل خرد عياشيهايم، در غم مسائل بزرگ نبوده ام"

"عمل ج.ن.س.ي خود اعتراف است. خودخواهي آشكارا در آن به چشم ميخورد، غرور خود را به نمايش ميگذارد، يا آنكه بزرگواري حقيقي در آن تجلي ميكند."

" مردم از انگيزه شما و صداقت شما و اهميت رنجهايتان جز با مرگ شما متقاعد نميشوند. تا وقتي كه زنده ايد، وضع شما برايشان مشكوك است، فقط شايسته ترديد آنها هستيد"

"مردگان بايد ميان فراموش شدن و يا مورد تمسخر يا بهره برداري قرار گرفتن يكي را انتخاب كنند. اما اينكه كسي انديشه حقيق آنها را درك كند، هرگز!"

"مردم خوشبختي و موفقيت را تنها در صورتي به شما ميبخشايند كه با كمال سخاوت رضا دهيد كه آنها را با ديگران قسمت كنيد. اما براي اينكه خوشبخت شويد نبايد زياده از حد به ديگران بپردازيد. بدين طريق راهي براي خلاصي نيست."

همه ما موارد استثنائي هستيم. همه ميخواهيم از چيزي تقاضاي فرجام كنيم! هر كدام ميخواهيم به هر قيمتي كه هست بيگناه باشيم، حتي اگر براي اين كار لازم باشد كه نوع بشر و قضاي آسماني را متهم كنيم"

" همه ميخواهند ثروتمند شوند. چرا؟ براي اعمال قدرت. اما مخصوصا براي آنكه ثروت انسان را از محاكمه فوري در امان ميدارد، شما را از انبوه جمعيت مترو به در ميبرد تا در اتاقك نيكل اندود اتومبيل محبوس كند، شما را در ميان باغهاي وسيع كه محافظت ميشوند و واگنهايي كه تختخواب دارند و اتاقهاي مجلل كشتي از ديگران مجزا ميكند. دوست عزيز، ثروت هنوز حكم برائت نيست، اما تعليق حكم محكوميت است و تحصيل آن هميشه به كار مي آيد."

"ما به ندرت براي كساني كه از ما بهترند راز دل مي گوييم. حتي از محضرشان ميگريزيم. در مقابل، بيشتر اوقات اسرار خود را نزد كساني اعتراف ميكنيم كه به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارتهايمان شريكند. بنابراين ما نميخواهيم خودمان را اصلاح كنيم يا بهتر شويم. زيرا در اين صورت بايد به حكم عجز و قصور خويش گردن نهيم. ما فقط ميخواهيم بر حالمان رقت آورند و در راهي كه ميرويم تشويقمان كنند. خلاصه ميخواهيم ديگر مقصر نباشيم و در عين حال براي تزكيه نفسمان هم قدمي برنداريم. نه از وقاحت نصيب كافي برده ايم و نه از فضيلت. نه نيروي ارتكاب گناه داريم و نه قدرت اجراي ثواب"

" آيا زن تنها چيزي نيست كه از بهشت براي ما به جا مانده است؟"

"عياشي به خوبي جايگزين عشق ميشود. خنده ها را از ميان ميبرد، سكوت را باز مي آورد و مخصوصا جاودانگي ميبخشد. در مرحله اي از مستي هوشيارانه، وقتي كه ديرگاه شب ميان دو زن هرجايي،‌خالي از هرگونه خواهشي خوابيده ايد، اميد ديگر شكنجه نيست،‌روح بر سراسر زمان ميراند، درد هستي براي هميشه به آخر ميرسد"

"عياشي مشغوليت محبوب كساني است كه به خود عشق ميورزند. جنگلي است بدون گذشته و آينده كه محصوصا نه عهد و پيماني در آن هست و نه مجازات آني در پي دارد"

"مرداني كه حقيقتا از حسادت رنج ميبرند بيش از هر چيز تعجيل دارند تا بازني كه تصور ميكنند به آنه خيانت كرده است همخوابه شوند. البته ميخواهند بار ديگر اطمينان يابند كه گنج گرانبهايشان هنوز به آنها تعلق دارد. ولي اين هم هست كه بلافاصله پس از آن كمتر احساس حسادت ميكنند. حسادت جسماني مولود قوه تخيل و در عين حال نتيجه قضاوت شخص نسبت به خويشتن است. انسان افكار رذيلانه اي را كه خود در چنين شرايطي داشته است به رقيب نسبت ميدهد. خوشبختانه افراط در كامجويي،‌تخيل را همچون نيروي قضاوت ضعيف ميكند"

" اديان از لحظه اي كه دم از اخلاق ميزنند و با صدور فرمان تهديد ميكنند، به خطا ميروند. براي خلق مجرميت و مكافات احتياجي به وجود خدا نيست. همنوعان ما با كمك خود ما براي اين كار كفايت ميكنند. شما از روز داوري الهي سخن ميگوييد. اجازه بدهيد با كمال احترام به اين حرف بخندم. من بدون تسر و تزلزل در انتظار آن روزم. من چيزي را يده ام كه به مراتب از آن سخت تر است. من داوري آدميان را ديده ام."

" براي كشتن انسان هميشه دلايلي وجود دارد ولي توجيه زندگي او غيرممكن است"

"ص.ا.ن.ص.و.ر همان چيزي را كه نهي ميكند به فرياد بلند اعلام ميدارد. نظام جهان نيز متنناقض است."

" در مسلك من كسي را تبرك نميكنند. كسي را مورد آمرزش قرار نميدهند. فقط به سادگي جمع ميبندند و سپس صورت حسابتان اين است: شما هرزه ايد، وقيحيد، افسانه پرستيد،‌ هم ج.ن.س بازيد، هنرمنديد و غيره. به همين سادگي. به همين خشكي!"

پ.ن: و اما سقوط... (+)

Miss.Bingo


Posted on شنبه،16 دسامبر 2007 | Permalink | Comments 4


چهارشنبه،20 دسامبر 2007

نوری که پشت پنجره زندگی می کند

Photo of the day

این عکاس که عکسی جز همین و این یکی از آثارش ندیده ام! مرا وادار کرد که همین اولین عکسی که از او دیده ام را به زور میخ و چکش و بدون هیچ توضیحی! بچسبانم به این دیوار کناری ، بالای کاناپه ی سه نفره مان!
احتمالا فقط چون دیوانه ی آرامش و گرمی و اعتماد و همه ی حس های خوب نهفته در این عکسم ...! از نور مستقیم و بی پرده ی آفتاب ، تا فیگور راحت مدل و لوگوی -مونوتایپ- روزنامه ای که در دست مدل هست ! و شاید حتی چیدمان وسایل این خانه !
شاید خیلی از چیز های توی این تصویر در نظرمان ابتدا زیادی و قابل برش و دیلیت کردن بیاید! اما بیننده وقتی به آنالوگ بودن قضیه! و فیلم فوجی 400 اش پی می برد ... من که از دلم نمی آید اصالت این همه آرامش را به هم بزنم !
شما هم که تا اینجا آمده اید حیف است حسش نکنید !!

ا.سپرسو : این به اضافه های پایین هم از غنائم گردش های سرد شبانه هستند ..!

+ S
+ The Red Shawl
+ Alone by the street
+ The long and winding road
این هم برای وقتی که با لینک ها مشکل داشتید!
+ ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ خر است !!

Mr.Lefroy

Posted on چهارشنبه،20 دسامبر 2007 | Permalink | Comments 5


شنبه،30 دسامبر 2007

زندگي اسرار آميز زنبورها

zendegi asrar amize zanburha.jpg

رمان "زندگي اسرارآميز زنبورها" با عنوان اصلي The Secret Life Of Bees نوشته سومانك كيد با ترجمه صديقه ابراهيمي(‌فخار) از انتشارات البرز با قيمت 2900 تومان كتاب پيشنهادي اين بار است.
...................................
سومونك كيد با نوشتن چند كتاب به يكى از موفق ترين نويسندگان آمريكا تبديل شد. زندگى پنهان زنبورها، داستان برجسته اى درباره قدرت ايزدى زنان است، داستانى كه زن ها تا نسل ها براى هم و دخترانشان خواهند گفت. اين داستان به زندگى دختر جوانى مى پردازد كه در كودكى، به شكلى مشكوك مادرش را از دست داده است و مفهوم مادر، چنان زندگى اين دختر را اشغال مى كند كه در نخستين تلاطم زندگى، همه چيز را رها مى كند تا مفهوم حقيقى «مادر» را عميقاً كشف كند و در اين جست وجو، مادرى را بسيار عظيم تر از هر مادرى با گوشت و استخوان مى يابد. مادرى كه نخواهد مرد و هرگز او را تنها نخواهد گذاشت. خانم سومونك كيد نويسنده اين كتاب تاكنون جوايز ادبى بسيارى از جمله جايزه شاعران و نويسندگان آمريكا، جايزه كاترين آن پورتر جايزه بهترين داستان كوتاه آمريكا، جايزه ادبيات داستانى انجمن كتابخانه هاى جنوب غرب آمريكا و كتاب سال ۲۰۰۴ بوك سنس را دريافت كرده و نامزد دريافت جايزه بسيار معتبر انگليسى اورنج نيز شده است. كتاب هاى پائولوكوئيلو و نيز جبران خليل جبران متعلق به همين موج است. (+)
....................................
رمان شامل 14 فصل است كه اول هر فصل مطلبي درباره زنبورها ذكر شده كه اين مطالب در واقع چكيده اي زنبوروار از كل فصل است. زندگي قهرمان كتاب يعني ليلي نيز پر از نشانه هاي گوناگون است. نشانه هايي كه باعث فرار وي از خانه و ادامه داستان ميشود!
داستان دربردارنده جريانات س.ي.ا.س.ي و همچنين مسائل مذهبي است.
....................................

پاراگرافهای طلایی "زندگی اسرار آمیز زنبورها"

" آنان که تصور میکنند مرگ بدترین چیز زندگی است از معنای زندگی چیزی نمی دانند"

"او شوهرش را سه سال پس از ازدواج به دلیل میگساری بیرون انداخته بود. او همیشه میگفت: اگر مغز اونو تو سر پرنده میگذاشتی، عقب عقب پرواز میکرد. و من اغلب از خودم میپرسیدم پس آن پرنده با مغز رزالین چه کار میکرد؟ و به این نتیجه میرسیدم که نیمی از وقت را روی سر آدم فضولات میریخت و در نیمه دیگر بالهایش را باز میکرد و روی لانه های متروک مینشست"

" محتویات روی طاقچه نشاندهنده مذهبی بود که او خودش آن را برای خودش ساخته بود.آمیزه ای از پرستش طبیعت و نیاکان. او سالها پیش از رفتن به کلیسا دست کشیده بود. زیرا مراسم را از ساعت ده صبح شروع میکرد و تا سه بعد از ظهر هم تمام نمیشد. و او میگفت این چنین مذهبی برای از بین بردن آدم بالغی کافیست."

" میتوانستید بگویید من هرگز یک لحظه روحانی واقعی را تجربه نکرده بودم. لظه ای که احساس میکنی داری با صدای از آن خودت حرف میزنی، آن قدر صمیمی با تو حرف زده میشود که تو درخشش کلمات را روی درختان و ابرها میبینی"

" دنیا هر ازگاهی این فرصت را به آدم میدهد. یک زمان کوتاه استراحت و تنفس. زنگ رینگ مشت زنی به صدا در می آید، تو از صحنه به جایگاه استراحت میروی و کسی ار روی رحم و مهربانی، بر روی زندگی ضرب خورده تو دستی میکشد"

" میدانی لیلی! همه به پروردگاری نیاز دارند که مثل خودشان باشد"

" هر انسانی در کره خاک یک صفحه فولادی در سرش دارد. اما اگر گاه گاهی دراز بکشی، و تا آنجا که میتونی آرام بگیری، آ« صفحه مانند درهای بالابر از هم باز میشود. و اجازه میدهد همه افکار ناشناخته که با آن صبوری، در دور و بر منتظر فشار دکمه برای بالا رفتن بوده اند، به آنجا وارد شوند. مشکلات واقعی در زندگی زمانی اتفاق می افتند که آن درهای پنهانی مدتی طولانی بسته بمانند."

"اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه وقت برای جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بیافرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چطور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی آدمها به هم ریخته است."

" اما وقتی جسم آدم دچار تکانه و فروریختگی شده است، تنها چیزی که دلش میخواهد این است که بخوابد و در رویا فرو رود."

" شاید شما در یکی دو لحظه همه زندگی تان روح کدر نجوا کننده برآمده از درون چیزی را شنیده اید. آن نجوا تیغه هایی برای گشودن لبهای شما دارد که تا آن راز را بیرون نیریزد، ساکت نخواهد شد."

" گمان میکنی دوست داری از چیزی باخبر شوی، اما بعد وقتی آن را فهمیدی به تنها چیزی که فکر میکنی این است که آن را از سرت بیرون کنی. از حالا به بعد، وقتی آدمها از من میپرسند در آینده چه کاره خواهم شد قصد دارم بگویم: کارشناس از یاد زدودن."

" دانستن میتواند در زندگی شخص بلا و مصیبت باشد.من مشتی دروغ را با مشتی واقعیت معامله کرده بودم. و نمیدانستم کدام صنگین تر است. کدام برای به دوش کشیدن قدرت بیشتری لازم دارد. گرچه پرسش احمقانه ای بود. زیرا واقعیت را بدانی دیگر نمیتوانی برگردی و چمدان دروغها را برداری. سنگین تر باشد یا نباشد، حالا واقعیت از آن توست"

"مردم به طور کلی ترجیح میدهند بمیرند تا عفو کنند. تا این اندازه سخت است. اگر خداوند به زبان ساده میگفت: من به تو حق انتخاب میدهم، ببخشای یا بمیر! خیلی از مردم میرفتند تا تابوتهایشان را سفارش دهند"

" فکر کردم هیچ کس کامل نیست. فکر کردم باید فقط چشمانت را ببندی، نفس بکشی و زندگی کنی و معمای قلب انسانها را به خودشان واگذار کنی."

پ.ن: زندگي ليلي نيز پر از نشانه هاست (+)

Miss.Bingo

Posted on شنبه،30 دسامبر 2007 | Permalink | Comments 10