بهش گفتم يه چيز جديد ميخوام.
يه جاي جديد. يه كار جديد. يه ايده جديد. قرار شد يه كافه بزنيم. سه تا هم كاناپه جا بديم توش و شايد يه شومينه و سه تا ماگ و يه قفسه واسه كتابهاي من، يه قفسه واسه فيلمهاي اون و چهار تا ديوار واسه عكسهاي اون يكي!
آخرش شد اين!
حالا شب كه ميشه سه تايي مشينيم اينجا، من موهاي گره خورده ام رو هم ميزنم و دستمال كاغذي هاي رنگي رو از بين صفحه هاي كتابم بيرون ميكشم و هر چي كه خواندم و دوست داشتم مينويسم. اون هم كه فيلم هاش رو ورق ميزنه و آخرش يه دونه اش رو ميكشه بيرون و محو ميشه معلوم نيست توي كدوم شخصيت! اون يكي ديگه هه هم ...خوب راستش فقط صداي كليك شاتر دوربين اش مياد! بعدش ما آويزون ديوار و عكسها ميشيم لابد!
Miss.Bingo, Miss.Nutella, Mr.Lefroy
هومممممم....
هديه | چهارشنبه،15 نوامبر 2007
■ ■ ■