Previous Post | Main | Next Post

خاطرات دلبركان غمگين من
339syv7.jpg

کتاب رو از نمایشگاه کتاب شیراز روز 17 آبان 1386 از غرفه انتشارات نیلوفر خریداری کردم. اول به خاطر اسمش. " خاطره دلبرکان غمگین من" بعد هم وقتی دیدم کتاب نوشته مارکز هست مشتاق تر شدم برای خرید و خواندنش و نهایتا با قصه خوانی های شبانه طی دو شب تمام شد. داستان زیبایی هست که خواندنش رو توصیه میکنم. البته کلمه دلبرک که در ترجمه عنوان کتاب به کار رفته بهتر بود با کلمه ای مانند ر.و.س.پ.ی جایگزین میشده چون مسلما برگردان whore در فارسی دلبرک نمیشود! واژه ر.و.س.پ.ی با متن کتاب هم همخوانی بیشتری دارد.
در جايي گفته شده كتاب ادامه اي از كتاب " زنده ام كه روايت كنم‌" محسوب ميشود در حالي كه مترجم كتاب اعلام كرده كه رمان با كتاب " زنده ام كه روايت كنم " تفاوت زيادي دارد و نميتوان آنها را ادامه يكديگر به حساب آورد
ماركز اين كتاب را چنان كه خود گفته است با الهام از نويسنده ژاپني " ياسوناري كاواباتا" نوشته است و در آغاز رمان نيز بخشي كوتاه از " خانه زيبارويان " اين نويسنده نقل شده است.
در حال حاضر كتاب "دلبركان غمگين من" توقيف شده است.
.....................................................

کتاب " خاطره دلبرکان غمگین من" با عنوان اصلی Me moria de mis puts tristes نوشته " گابریل گارسیا مارکز" با ترجمه کاوه میرعباسی از انتشارات نیلوفر با قیمت 1500 تومان.

کتاب درباره روزنامه نگاری که همه عمرش را بی زن و فرزند در تنهایی گذرانده و در نود سالگی بار دیگر عشق را تجربه میکند و دلدادگی پیرانه سر زندگی اش را دگرگون میسازد، نگاهش به محیط اطراف و آشنایانش را سمت و سویی دیگر میبخشد و تصویری تازه از عالم و هستی را برایش رقم میزند. باعث میشود گذشته اش را به گونه ای نو بازشناسد و آینده مبهم و ظاهرا پایان یافته پیش رویش را یکباره نویدبخش بیابد. طرفه آنکه دلبندش دختری است چهارده ساله و عامی و بی سواد.
رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیرترین شادکامی ها برسد و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را به مثابه والاترین موهبت کهنسالی از آن خود سازد.
..................................................

پاراگراف های طلایی رمان " خاطره دلبرکان غمگین من"

" در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خودم پیشکش کنم. یاد روسا کابارکاس افتادم، مالک خانه ای مخفی که معمولا وقتی جنس جدیدی در بساطش بود، مشتریان خوبش را خبر میکرد. هرگز نه این و نه هیچ کدام از وسوسه های وقیحانه فراوانش مرا از راه به در نبرد، اما او باور نمیکرد به اصولی پاک و بی غش پایبند باشم. با لبخندی موذیانه میگفت، اخلاقیات هم یک جوری به زمان بستگی دارد، حالا خودت میبینی! "

"هرگز سن را مانند آبگیر شیروانی مجسم نکرده بودم، که به آدم نشان میدهد چقدر از عمرش باقی مانده است. از خیلی بچگی، شنیده بودم وقتی شخصی میمیرد، شپش هایی که در موها جا خوش کرده اند، بیرون میریزند و روی بالش ها پراکنده میشوند و خویشاوندان متوفی را خجل میکنند. این موضوع چنان مرا به وحشت انداخت که اجازه دادم برای رفتن به مدرسه، سرم را از ته بتراشند، و هنوز هم اندک رخت و لباسی را که برایم مانده است با صابون مخصوص ضدعفونی سگ ها میشویم و خرسندم. حالا به خودم میگویم از اینجا معلوم میشود که مفهوم آبروداری در جمع بهتر از مفهوم مرگ در ذهنم شکل گرفته بود "

" سن جنسی ام هرگز اسباب دلمشغولی ام نشد، چون توانایی هایم، بیشتر از آنکه به خودم بستگی داشته باشند، تابغ خانم ها بودند، و آنها هم وقتی بخواهند چرا و چطورش را خوب میدانند. امروز به پسرهای هشتاد ساله ای که به علت این جور مشکلات وحشتزده پیش دکتر میروند میخندم چون بیچاره ها نمیدانند در نود سالگی اوضاع از این بدتر میشود ولی دیگر مهم نیست: عمر طولانی این خطرها را هم دارد."

" هدیه منشی ها سه عدد زیرشلواری منقش به بوسه های باسمه ای بود، همراه با یادداشتی که در آن اعلام آمادگی میکردند تا آنها را از پایم در آورند. در آن لحظه ملتفت شدم یکی از جذابیت های سالخوردگی این است که دوستان مونث جوان، چون ما را از رده خارج و کبریت بی خبر میدانند، خود را مجاز به شوخی های تحریک آمیز میبینند"

" پی بردم که وسواسم برای آنکه هر چیز سر جایش باشد، حاصل شایسته ی ذهنی منظم نبود، بلکه برعکس، شگرد پیچیده ابداعی خودم بود تا آشفتگی فطری ام را پنهان سازم. کشف کردم که پایبندیم به انظباط را نباید فضیلت دانست زیرا واکنشی است در قبال اهمال کاری ام. که سخاوت به خرج میدهم تا خستم آشکار نشود، که احتیاط به خرج میدهم چون کج خیالم، که آشتی طلبی ام برای پرهیز از غلبه غیظ و غضب سرکوفته درونم است، که فقط به این خاطر وقت شناسم که نمیخواهم بفهمند چقدر وست سایرین را کم اهمیت میدان. بالاخره اینکه، کشف کردم عشق حالتی روحی نیست بلکه یکی از نشانه هایی منطقه البروج است"

" زندگی چیزی شبیه رود متلاطم هراکلیتوس نیست که جاری باشد، بلکه موقعیتی است یگانه برای چرخیدن بر بابزن، یعنی بعد از اینکه یک طرف کباب شد میتوانی نود سال دیگر باقی بمانی تا طرف دیگر هم کباب شود "

" آنچه عالم را به تحرک وا میدارد عشق های کامروا نیستند، بلکه شیدایی های بدفرجام و بی سرانجامند"

پ.ن.1: اين كتاب در واقع ادامه داستاني است كه گابريل گارسيا ماركز از سرگذشت خود نوشته است.(+)
پ.ن.2: وقتي كه كتابخوانان آن را روي پيشخوان كتابفروشي ها ديدند، اولين پرسش برايشان اين بود كه كتاب چقدر سانسور شده.(+)
پ.ن.3: وزير ارشاد تاكيد كرد كه چنين اشتباهاتي در آينده هرگز تكرار نخواهد شد (+)
پ.ن.4: آخرين رمان ماركز (+)

Miss.Bingo

جمعه،17 نوامبر 2007 13:58 |

Comments 8

خونه ی نو مبارک! البته اگه اتاق نو هم بگم بی راه نگفته ام!
این جا اگه می خواد حوزه ی تخصصی علاقه های تو باشه واقعن خووندن داره! کار خوبی کردی برای علایقی که داری...
از این بابت که اولین نفری هستم که داره کامنت می نویسه هم بسیار خوشحالم! یعنی واقعن اولین نفرم؟
همراه خونه هایی که توی این دنیای مجازی داری مانا باشی!
مارکز باعث شد که این جا رو به من نشون بدی... ممنونم مارکز عزیز!

مداد پررنگ | شنبه،18 نوامبر 2007

■ ■ ■

چه خوبه اينجا..

آذين | دوشنبه،20 نوامبر 2007

■ ■ ■

عطاءاله:

از مطالعه مطالب بسیار خوشحال شدم.عزیز دلم مگر نمی دونی این روزها هرکه هرچه بیشتر بفهمه طول عمرش کوتاه تر می شود. دوست تو...... دکتر خره

عطاءاله | جمعه،24 نوامبر 2007

■ ■ ■

شادی:

سلام
من نتونستن این کتابو بخونم
نیست!

شادی | شنبه،16 دسامبر 2007

■ ■ ■

dadiar:

اطلاعیه نشر ایران

امیر حسین فطانت، مترجم کتاب " خاطرات روسپیان سودازده من" به دلیل مبارزه با سانسور در ایران نامزد دریافت عنوان بهترین مترجم سال 2007 شد.
رای شما در حمایت از این انتخاب صدای ما را رساتر میکند.

http://www.inttra.net/pages/sondage/linguist_of_the_year_2007/index_en.php3

نشر ایران

dadiar | چهارشنبه،20 دسامبر 2007

■ ■ ■

Anonymous:

كتاب رو ميخوام

Anonymous | سه‌شنبه،13 فوریه 2008

■ ■ ■

mehdi:

چجوري ميتونم اين كتابو گير بيارم؟

mehdi | پنجشنبه،30 مه 2008

■ ■ ■

hey !!
its very interesting point of view.
Good post.
realy gj

thank you ;)

Pyboase | سه‌شنبه، 3 سپتامبر 2008

■ ■ ■

Post a comment